ديدم ده - پانزده خانوار در آن زندگى مىكردند ؛ كوچك بود و در كنار يك كوهى واقع شده بود و از آباديها دور بود . اين شخص گفت من آنجا هم رفتم ، آنجا همان حرفها را مىزدند كه در تهران مىزدند ! اين از گسترشى كه در همه جاى ايران به وجود آورد . و يك گسترش ديگرى كه راجع به گروهها و جماعات بود ؛ بچههاى دبستان - يا كوچكتر از آنها - همين وِرْدى « 1 » را كه همهء مردم مىگفتند ، اينها هم مىگفتند ؛ كارگرها ، كارفرماها ، معلمين ، اجزاى دادگسترى ، ملّاها ، طلبهها ، روشنفكران - همه - يك مطلب مىگفتند و با هم بودند . من اين را اين طور فهميدم كه يك دست غيبى در كار است . انسان هر چه هم بخواهد مثلًا روشنگرى داشته باشد و هر چه هم بخواهد يك همچو امرى واقع بشود به اين گسترش نمىتواند واقع بشود . من اين طور فهميدم كه خداى تبارك و تعالى در اين مسأله نظر دارد و از آنجا اطمينان برايم پيدا شد كه پيروزى هست . البته به اين زودى و به اين سهلى را نمىتوانستم حدس بزنم . وقتى هم كه شاه سابق از ايران رفت و دنبالش آن دولت بختيار آمد - كه خيلى هم بىعقلى كرد ، من هم نصيحتش كردم گوش نداد - من عازم آمدن شدم به اين نكته كه ديدم از طرف امريكايىها دارد فعاليت مىشود .
تحول روحى ملت ايران
در همان جا كه ما بوديم مىآمدند كه شما حالا نرويد ، زود است ! از طرف دولت ايران هم فعاليت مىكردند كه حالا نياييد شما ! حتى به وسيلهء رئيس جمهور فرانسه يك پيامى براى من - دولت ايران - فرستاد كه حالا زود است ؛ حالا زودرس است اين آمدن ، يك قدرى صبر كنيد ! من اين طور حدس زدم كه اينها مىخواهند تجهيز كنند . اينها مىخواهند ما را آنجا نگه دارند و خودشان كارهايشان را انجام بدهند . جورى بشود كه ديگر كار از دست ما بيرون برود . من جديت كردم كه من بايد بروم ، ديديد كه فرودگاه را بستند . من گفتم هر وقت كه باز شود من بايد بروم ؛ ثانياً بستند ! من گفتم كه هر وقت باز شد مىرويم . بالاخره ما آمديم . من در تمام اين مدت - از اين اواخر كه ديگر اين طور به ذهنم
هامش
( 1 ) - وِرْد ، دعاى زير لب . منظور ، شعارهايى است كه مردم بر لب داشتند .