نفس ، كه مادر همهء امراض است ، مىباشد . و تا ريشهء اين محبّت در قلب سالك است ، از محبّت اللّه اثرى در آن حاصل نشود و راهى به سر منزل مقصد و مقصود پيدا نمىكند . و تا سالك را بقايائى از اين محبّت در قلب است ، سير او إلى اللّه نيست بلكه إلى النّفس و إلى الدّنيا و إلى الشيطان است . پس ، تطهير از حبّ نفس و دنيا اوّل مرتبهء تطهير سلوك إلى اللّه است حقيقتا ، چون قبل از اين تطهير سلوك إلى اللّه نيست و به مسامحه گفته شود سالك و سلوك .
و پس از اين منزل ، منازلى است كه از هفت شهر عشق عطّار پس از آن نمونهاى حاصل ، و آن قائل سالك در خم يك كوچه خود را ديده ، و ما در پشت سورها و حجابهاى ضخيم واقعيم و آن شهرها و شهريارها را جزء بافتهها گمان مىكنيم . من با شيخ عطّار يا ميثم تمّار كار ندارم ولى اصل مقامات را انكار نمىكنم و صاحب آنها را از جان و دل طلبكارم و در اين محبّت اميد فرج دارم ، تو خود هر چه خواهى باش و با هر كه خواهى پيوند .
« مدعى خواست كه آيد به تماشاگه دوست * دست غيب آمد و بر سينهء نامحرم زد »
« 98 » ولى در اخوّت ايمانى و خلّت روحانى با احبّاء عرفانى خيانت روا ندارم و از نصيحت ، كه از حقوق مؤمنين است به يكديگر ، خوددارى ننمايم .
بالاترين قذارات معنويّه ، كه تطهير آن را با هفت دريا نتوان نمود و انبياء عظام عليهم السلام را عاجز نمود ، قذارات جهل مركّب است كه منشأ داء عضال انكار مقامات اهل اللّه و ارباب معرفت است و مبدأ سوءظنّ به اصحاب قلوب است . و تا انسان به لوث اين قذارات آلوده است ، قدمى به سوى معارف نخواهد برداشت ، بلكه بسا باشد كه اين كدورت نور فطرت را ، كه چراغ راه هدايت است ، خاموش كند و آتش عشق را كه براق عروج به مقامات است فرونشاند و منطفى كند و انسان را در ارض طبيعت مخلّد نمايد .
هامش
( 98 ) - شعر از حافظ است . در نسخ مطبوع : « تماشاگه راز » .