و در اين مقام ، بلكه جميع مقامات ، توجّه تام به توحيد فعلى حقّ و متذكّر ساختن قلب را به اين لطيفهء الهيّه و مائدهء آسمانى ، از مهمّات سلوك و اركان عروج است . و حقيقت مالكيّت حق تعالى سماوات و ارض و باطن و ظاهر و ملك و ملكوت را به ذائقهء قلب بايد چشانيد تا قلب با توحيد در الهيّت و نفى شريك در تصرّف ارتياض يافته مخمّر به تخمير الهى گردد و مربّى به تربيت توحيدى شود . و در اين صورت ، قلب مفزع و ملجاى و پناه و معينى جز حق نبيند و نداند ، و بالطّوع و الحقيقة استعاذه به حق و مقام مقدس الوهيّت پيدا كند . و تا دل از تصرّف ديگران بر ندارد و چشم طمع از موجودات نبندد ، به پناه حق از روى حقيقت نرود ، و دعوى او كاذب و در مسلك اهل معرفت در زمرهء منافقان منسلك است و به خديعت و فريب منسوب است .
و در اين وادى هولناك و بحر عميق خطرخيز ، از دم حكيمى ربّانى يا عارفى نورانى كه رشتهء علمش متّصل به اولياء كمّل است استفادت توحيدات ثلاثه را علما كردن اعانتى بسزا از باطن قلب كند ، ولى شرط اين استفاده آن است كه با نظر آيه و علامت و سير و سلوك إلى اللّه بدان اشتغال ورزد ، و الّا خود خار طريق و حجاب چهرهء جانان شود ، چنانچه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اين علم را در حديث شريف كافى « آية محكمة » لقب داد . « 369 » بالجمله ، چون در قلب ريشهء توحيد فعلى حق محكم شد و با آب علم توأم با عمل لطيف كه قرع باب قلب كند آبيارى گرديد ، نتيجهء آن ، تذكّر مقام الوهيّت شود ، و قلب كمكم صافى براى تجلّى فعلى حق شود . و چون خانه از خائن و آشيانه از بيگانه خالى شد ، صاحبخانه آن را متصرّف شود ، و دست ولايت حق از ملكوت باطن و قلب تا ملك و ظاهر بدن قواى ملكوتيّه و ملكيّه را در تحت تصرّف و حكومت خود در آورد ، و شياطين يكسره از اين مرحله نيز كوچ كنند و مملكت باطن به استقلال خود ، كه عين استظلال براى حق است ، برگردد . و اين ، مرتبهء دوم از لطيفهء ربّانيّهء استعاذه است . و پس از
هامش
( 369 ) - پاورقى 311 .