امام عليه السلام مشغول به نماز بود . گفتند : داود شما را فرا خوانده است . فرمود : اگر نيايم چه مىشود ؟ گفتند : دستور خاصى به ما داده است . امام عليه السلام فرمود : بازگرديد كه براى دنيا و آخرت شما بهتر است . آنها خوددارى كردند و گفتند : حتماً بايد بيايى . امام عليه السلام دستها را به سوى آسمان بلند كرد و سپس بر شانههاى خود گذاشت و آنها را گشود و دعا كرد و با انگشت اشارهء خود اشاره نمود . آنها مىگويند : شنيديم كه مىفرمود : همين ساعت ، همين ساعت .
ناگهان فريادى بلند شد . امام عليه السلام به آنها فرمود : رئيس شما مرد . آنها برگشتند . جريان را از امام عليه السلام سؤال كردند ، فرمود : او فرستاده بود گردن مرا بزنند من به اسم اعظم پروردگار او را نفرين كردم . خداوند فرشتهاى را فرستاد كه با سلاح ، ضربهاى به او زد و او را كشت . « 1 »
* * *
هامش
( 1 ) . بحارالانوار ، ج 47 ، ص 177 ، ح 24