ز قفاى من و تو گِرد جهان را بسيار * دى و اسفند مه و بهمن و آذر گردد
ماه چون شب شود از جاى به جايى حيران * پى كيخسرو و دارا و سكندر گردد
اين سبك خنگ « 1 » بى آسايشِ بى پا تازد * وين گران كشتى بى رهبر و لنگر گردد
روز بگذشته خيال است كه از نو آيد * فرصت رفته محال است كه از سر گردد
كشتزار دل تو كوش كه تا سبز شود * پيش از آن كين رخ گلنار معصفر گردد
زندگى جز نَفَسى نيست غنيمت شمرش * نيست آمد كه همراه نفس برگردد
چرخ بر گرد تو دانى كه چه سان مىگردد ؟ * همچو شهباز كه بر گِرد كبوتر گردد
اندر اين نيمه ره ، اين ديو تو را آخر كار * سر بپيچاند و خود بر ره ديگر گردد
خوش مكن دل كه نگشته است نسيمت اى شمع * بس نسيم فرح انگيز كه صرصر گردد
* * *
هامش
( 1 ) . خنگ : مركب .