پيرگوى ( گويندهاى كه پيرمرد بود ) خودستايى نزد حكيمى لاف مىزد ، كه بر سه زبان مسلط است و مىتواند با آن زبانها نطق كند .
حكيم گفت : بفرمائيد كه به چه زبانى مىتوانيد سكوت كنيد . « 1 »
در مجلس معاويه يكى از بزرگان خاموش بود و هيچ نمىگفت ، معاويه گفت : چرا سخن نمىگوئى ؟
آن مرد فاضل گفت : چه گويم ، اگر راست گويم از تو بترسم و اگر دروغ گويم از خدا بترسم ، پس در اين مقام سكوت اولاتر . « 2 »
مرحوم الهى ، عارف معارف ، در ذيل اين فراز ( ان صمت لم تَغُمّه صَمتُه ) گويد :
لب ار خاموش سازد از تكلم * غمش نبود كه دل دارد ترنّم
به خاموشى توان با دل سخن گفت * گهرهاى حقائق بى زبان سفت
به خاموشى گل آرايد چمن را * هزاران راز گويد ياسمن را
به خاموشى يكى مرد روان پاك * ز باغ دل زدايد خار و خاشاك
ز لب چون زشت و زيبا در حجابست * خموشى به ز گفت ناصواب است
ز خاموشى نكوتر گفتن خوش * و اگر ناخوب گوئى باش خامش
ز خاموشى تو را زنهار نايد * كه گفت بد دَرِ حسرت گشايد
ز خاموشى خيال مرد هشيار * در آسايش بود ز اندوه و تيمار
به گاه خامشى نادان غمين است * كه گوئى با خيال خود به كين است
هر آن كو در دلش نقش نگار است * به گاه خامشى سرگرم يار است
لبش خاموش و دل در صحبت دوست * كه با دل صحبت دلدار نيكوست
چو غم دارد زبانش گر خموشست * دلش با روى دلبر در خروش است
ببند اى دل لب از گفتن زمانى * كه دلبر گويدت راز نهانى
* * *
هامش
( 1 ) . پاسدار اسلام ، شماره 90 ، صفحه 38 .
( 2 ) . خواندنيهاى دلنشين ، جلد 1 ، صفحه 91 . .