منزّه گلشنى از خار هجران * مصفّا گلستانى خوشتر از جان
نه با برگ گلشن باد خزانى * نه شاخ سنبلش بى ارغوانى
نه چون باغ جهان پر ميوه غم * نه برگ شاديش بر شاخ ماتم
نه گل با خار هم صحبت در آن باغ * نه با بلبل بود همداستان زاغ
در آن زيبا گلستان دل افروز * زند پر طائر جان شاد و فيروز
از اين باغ و چم گر چشم پوشى * بدان گلشن شراب وصل نوشى
ز اين خاكى قفس چون پرفشانى * در آن جا طاير قدس آشيانى
از اين بيغوله گر بيرون كشى رخت * در آن كاخ ابد شادان زنى تخت
در آنجا نيست دل را رنج و محنت * نه رشك آرزو نه اشك حسرت
نه كس را با كسى پيكار و آزار * نه خار كينه در آن نغز گلزار
نه غير چشم جانان فتنه سازى * نه جز تير نگاهش جانگدازى
نه دامى غير زلف خوبرويان * نه شامى غير گيسوى نكويان
نه جز لعل بتان خونين دلى هست * نه نالان جز به شادى بلبلى مست
تو ما را اى شهنشاه كريمان * درى بگشا به باغ اهل ايمان
كه بر ياد تو با ياران ( الهى ) * نشيند اندر آن گلزار شاهى
بدان گلشن سبك پرواز گردد * بناله بلبلان هم راز گردد
در آن گلشن جمال يار بيند * نه گل بيند نه جور خار بيند
* * *