غذا و مقدارى پول برايش آورد ، و گفت اين براى تو و رفيقت .
وقتى مقدس آمد و از جريان مطلع شد ، گفت : چرا اظهار حال كردى و تو نقص پيمان و عهد كردى ! آن طلبه گفت : او آن قدر اصرار كرد كه من مجبور شدم بگويم ، مرحوم مقدس گفت : وقتى جدائى فرا رسيد ، و اين غذا و پول چون روزى خداوند براى من و تو است ( و گفت مال هر دوى ما است ) نيمى براى تو و نيمى براى من .
از اتفاق آن شب ، مقدس نياز به آب پيدا كرد ، و رو به حمام آورد ، تا بتواند نماز شبش را بخواند ، ولى هنوز وقت باز شدن حمام نشده بود ، به حمامى اصرار كرد و بيشتر از اجرت معمول به او داد ولى قبول نكرد ، تا اين كه مقدس قيمت را كمكم بالا برد تا تمام سهمى كه از پول برايش بود ، داد ، و حمامى راضى شد ، و او غسل كرده و به نماز شب رسيد .
« الهى » واله در ذيل اين دو فراز ( قرة عينه فيما لا يزول و زهادته فيما لايبقى ) چنين گويد :
دو چشم روشن از انار سرمد * گشوده سوى آن ملك مؤبّد
بجان مشتاق ملك بى زوال است * كه بيزار از جهان انتقال است
جهان بى قرار اى هوشمندان * روان پاك خوبان راست زندان
ز بس نيرنگ و رنگش بى ثبات است * در اين شطرنجگه هر فكر مات است
به هر گل اندر اين گلزار فانى * شبيخون آورد باد خزانى
پس از مرگ تن آمد زندگانى * تن خاكى نپايد جاودانى
چو گردد خاك تن ، جان مجرد * شتابد سوى اقليم مؤبد
جهان بيند از اين ديده پنهان * در آنجا ذرهاى خورشيد تابان
فزون ز انديشه دلشاد است جانش * نگنجد در تن از شادى روانش
به باغ جان به چشم آن جهانى * به كوى دوست بيند گلستانى
زلطف مهربان يار وفادار * همى بيند يكى بس نغز گلزار