اين جهان ، جهان باقى نيست ، بالاخره همه خواهند مرد ، اما ببين عمر گرانبها را چگونه صرف و جوانى را چگونه نابود كردى ! از زندگى ديگران عبرت گير از عمر و جوانى خود غفلت نورز ، بيدارانِ راه حق براى بيدارى انسانها از آنچه بر جهان مىگذرد ، به زبان نثر و نظم ، پندها ساخته و زنگهاى بيدار باشى به صدا در آوردهاند كه : ذكر بعضى از آنها خالى از لطف نيست :
حافظ گويد :
بر لب جوى نشين و گذر عمر ببين * كاين اشارت ز جهان گذرا ما را بس
* * * و شاعرى ديگر گويد :
جوانى گفت با پيرى دل آگاه * كه خم گشتى چه مىجوئى در اين راه ؟ !
جوابش گفت پير خوش تكلّم * كه ايام جوانى كردهام گم
سعدى نيز گفته است :
دور جوانى بشد از دست من « 1 » * آه و دريغ زان زمن دلفروز
قوت سرپنجه شيرى برفت * راضيم اكنون به پنيرى چو يوز
پيرهزنى موى سيه كرده بود * گفتمش اى مامك ديرينه روز
موى به تدليس سيه كردهاى * راست نخواهد شد اين پشت كوژ
پروين اعتصامى نيز گويد :
چنين گفت روزى به پيرى جوانى * كه چونست با پيريت زندگانى
بگفتش در اين نامه حرفى است مبهم * كه معنيش جز وقت پيرى ندانى
تو ، به كز توانائى خويش گوئى * چه مىپرسى از دوره ناتوانى
جوانى نگهدار كاين مرغ زيبا * نماند در اين خانه استخوانى
چو من گنج خود رايگان دادم از كف * تو گر مىتوانى مده رايگانى
هامش
( 1 ) . يعنى جوانى از دست من رفت و دور شد . .