زنادانى تواش ديوانه دانى * توئى ديوانه او عقل جهانى
تو چون اطوار عادت عقل خوانى * خردمندى به جز عادت ندانى
زهى دور از حقيقت مردم دون * كه صرف العقل را خوانند مجنون
* * *
الا اى عشق ، مجنون ساز ما را * زدام عقل ده پرواز ما را
كدامين عقل ؟ عقل مردم دون * كه پيش شهوت نفسند مفتون
بيا تا زين خرد بيگانه گرديم * چو مشتاقان حق ديوانه گرديم
كسى كز عشق مجنون جهان است * به ملك دل امير عقل و جان است
خردمندا ، به صحراى جنون تاز * وز آنجا كن به باغ وصل پرواز
خوشا ديوانگان را وادى عشق * به صحراى تحير شادى عشق
الهى بر جنون من بيفزاى * بدين عشق و جنون جانم بياراى
حكايت
يكى ديوانهاى را گفت : چونى * كه خندان زير زنجير جنونى
جوابش داد : كاى با عقل و هشيار * به زنجيرم فكنده ، زلف دلدار
تو را گر زين جنون تقدير بودى * چو من خندان در اين زنجير بودى
ز شادى جنون جانى شد آگاه * كه شد زنجيرى گيسوى آن ماه
* * *