حقّ عمر چه گويى ؟ گفت : نهان عمر از آشكارش بهتر و از ما همگان فاضلتر است .
پس ، كس به طلب عمر فرستاد و گفت : اى عمر ! من از براى تو عهد نامهاى نگاشتهام و تو را نايب و خليفهء خويش داشتهام ، كتاب عهد را فراگير و با دل قوى به كار خويش بپرداز .
عمر گفت : اى خليفهء رسول خدا ! مرا به خلافت حاجت نيست . ابوبكر گفت :
خلافت را به تو حاجت است . تو اى عمر ، كار روز را به شب مگذار و كار شب را به روز حوالت مكن و چند كلمه از باب موعظه و پند با وى گفت .
پس رو كرد به حاضرين مجلس و گفت : اى مردمان ! عمر بن الخطاب را به امامت شما كاشتم ، آيا بدان راضى شديد يا كسى را استكبار و استنكارى است ؟ گفتند : بدانچه فرمان كنى سر از اطاعت تو بر نتابيم . « 1 »
مردمان از نزد او بيرون شدند ، در اين وقت عايشه را طلب كرد و گفت : اى دختر ! پدر تو از اين جهان در مىگذرد ، او را حنوط و كفن كنيد و چون بر من نماز كردند ، مرا نزديك تربت رسول خدا به خاك سپاريد .
اين وصيتها را روز يكشنبه به پاى برد و روز ديگر به جهان ديگر شد . « 2 »
او را بر حسب وصيت بعد از غسل و حنوط و كفن به مضجع رسول خدا درآوردند . عمر و عثمان و طلحه جسدش را به قبر نهادند « 3 » و چنان به خاك سپردند كه سرش مُحاذىِ كتف رسول خدا صلى الله عليه و آله واقع شد و ميان نماز شام و خفتن از دفن او فارغ شدند و اتّفاقاً همان روز عتاب بن اسيد اموى كه حكومت مكه داشت نيز وفات كرد و ابوقُحافه پدر ابوبكر بعد از چند ماه ديگر به سنّ نود و هفت « 4 » يا نود و نه ، در همان روز
هامش
( 1 ) . رك : طبقات الكبرى ، ج 3 ، ص 200 « ابوبكر الصديق » .
( 2 ) . طبقات الكبرى ، ج 3 ، ص 201 « ابوبكر الصديق » .
( 3 ) . طبقات الكبرى ، ج 3 ، ص 208 « ابوبكر الصديق » .
( 4 ) . طبقات الكبرى ، ج 5 ، ص 452 « ابوقحافه » . وفات ابو قحافه محرمِ سال 14 است .