تخطي إلى المحتوى الرئيسي

محقق اردبيلى ( فارسى ) — صفحة 434

مساهمون:

ص٤٣٤
كند كه اين سيب از كجا در آب افتاده است و از صاحبش حليت بجويد . چون مقدارى راه پيمود به در باغى رسيد و جوانى را ديد كه از آن باغ بيرون مىآيد و صورت حال را به او گفت و التماس كرد كه او را حلال نمايد ، آن جوان گفت ثلث اين باغ از من است و دو ثلث ديگر از دو برادر من مىباشد من ثلث مال خود را حلال كردم امشب پيش من مهمان باش زيرا برادرانم در قريه‌اى هستند كه از اينجا تا قريه برادر كوچك پنج فرسنگ و تا جاى برادر بزرگ ده فرسنگ راه است . آن مرد با تقوا قدم به راه نهاد تا به نزد برادر ديگر رفت و از او نيز حلال بودى خواست و يك روز در منزل او درنگ كرد و بامدادى از آن جا روانه شد و بعد از طى پنج فرسنگ به آن قريه رسيد كه برادر بزرگ مسكن داشت او را نيز پيدا كرد و جريان سيب را تقرير نمود . آن شخص گفت : يك هفته مهمان من باش تا با تو بگويم . زاهد گفت : تو اول مرا از آن سيب حلال كن تا خاطرم جمع شود و بعد هر چه فرمايى انجام دهم آن مرد گفت در اين كار اختيار بدست من است اگر بخواهم حلال مىكنم و اگر نخواهم نمىكنم . زاهد آغاز اضطراب نموده و گفت حصهء خود را به من به فروش . آن مرد گفت : نمىفروشم ولى يك دخترى دارم كر و گنگ و كور و چلاغ است اگر او را به همسرى بگيرى تو را حلال كنم و الّا خير . زاهد گفت : آنكه تو مىگويى گوشت پاره‌اى بيش نيست مىترسم كه من به خدمت او درمانم و از عبادت خداى عاجز شوم . آن مرد گفت : غير از اين چاره نيست اگر مىخواهى تو را حلال كنم به حرف من رفتار كن . زاهد چون ديد آن مرد بر سخن خود اصرار دارد سر رضا و تسليم جنبانيد و عقد نكاح برقرار شد و خانه‌اى ترتيب و در شب زفاف زاهد را به خانه برده و پرده برداشتند . ناگهان نظر زاهد بر خورشيد رخسارى افتاد كه آفتاب ، نور از جمالش وام گرفتى و زهره از ذوق ديدارش در رقص آمدى . زاهد گفت : همانا اين زوجهء من نيست و از خانه بيرون آمد . پدر زن نزد او رفت و گفت دختر من سليم الاعضاء مىباشد . اما آن سخنان كه گفتم تأويل دارد ، اول كه گفتم