و نه بالعكس . از روى يك تشبيه هم نمىتوان حكم حقيقى را تثبيت نمود . « 1 » »
نادرستى استدلال به تشبيه
آقاى سروش در ادامه مىنويسد : « به گمان ما اين نكتهء بسيار مهمى است و پرده از مغلطههاى عظيم و شگرفى برمىدارد كه در اغلب استدلالهاى مسامحهآميز و به ويژه در بحثهاى اجتماعى و سياسى ، بسيار به چشم مىخورد . فراوان ديده مىشود كه كسانى براى اثبات مدعاى خود ابتدا از يك تشبيه آغاز مىكنند و آنگاه بر پايه آن تشبيه ، سخن خود را قوت و مقبوليت مىبخشند . اين جز يك خطاى منطقى محض ، هيچ نيست و بايد هوشمندانه و فيلسوفانه از آن حذر كرد .
« آرنولد توين بى ، مورخ آگاه و متواضع انگليسى در كتاب عظيم و مشهورش « كاوشى در تاريخ » بر همين اساس ، آراى اسوالد شپنگلر را دربارهء حركت تاريخ و تحول فرهنگ نقد مىكند . شپنگلر معتقد بود كه تمدنها نقطهء تحجر فرهنگها هستند و فرهنگها همچون گياهان هستند كه مىرويند و مىبالند و طراوات مىيابند و سايه افكن مىشوند و ميوه مىدهند و سپس به خزان مىنشينند و پير و فرتوت مىشوند و در آخر به تمدنهايى تبديل مىشوند و كالبدهاى بىجانى مىگردند بهطورى كه به هيچ تدبيرى جوان كردن و از نو زنده كردن آنها ممكن نيست . در تاريخ ، رستاخيز نيست ؛ هر چه هست ، قبرستانى است در كنار قبرستانى . وى در كتاب مشهورش « انحطاط غرب » چنين مىنويسد :
خ خ تمدن ، سرنوشت گريزناپذير هر فرهنگ است . . . تمدنها خارجىترين و مصنوعىترين حالات و مراحلى هستند كه يك نوع رشد يافتهاند و هر انسانى مىتواند به آن برسد . آنها خاتمهاند . « شده » به جاى « شونده » اند ، مرگ پس از حياتند ، خمود پس از انعطاف و گسترشند . . . آنها نهايتند بىهيچگونه بازگشتى . در عين حال به دليل ضرورت باطنى ، بارها و بارها تكرار مىشوند .
هامش
( 1 ) . همان ، ص 258 - 260