وجود و عدم را داريم . واضح است كه وجود موجود است بالضرورة و عدم موجود است بالامتناع يا معدوم است بالضرورة ؛ پس مفهوم وجود - كه حاكى از حقيقت وجود است - با وجود نسبت ضرورى دارد و مفهوم عدم - كه حاكى از عدم خارجى است - باوجود نسبت امتناعى و با عدم نسبت ضرورى دارد . بنابراين ، در ميان مفاهيم ، تنها مفاهيم ماهوى هستند كه باوجود نسبت امكانى دارند ، نه ضرورت وجود دارند و نه ضرورت عدم .
ممكن است پرسيده شود : « تكليف ساير معقولات ثانيه چيست ؟ مگر علت ، معلول ، وحدت ، كثرت و امثال آنها از مفاهيم نيستند ؟ مگر ذات اينها خالى از وجود و عدم نيست ؟
پس چرا حكم فوق را به مفاهيم ماهوى مختص مىدانيد » . جواب اين سؤال اينكه اينها از صفات حقيقت وجودند و خود موجوداتى در قبال حقيقت وجود نيستند ، واقعيت اينها نسبت به حقيقت وجود غير نيست ، بر خلاف ماهيات و عدم كه نسبت به حقيقت وجود غيرند . حقيقت وجود عينا همان حقيقت و واقعيت اين مفاهيم نيز هست ولى عينا همان ماهيت يا عدم نيست . به تعبير ديگر ، اين مفاهيم خودشان در خارج موجود نيستند ، بلكه موضوعشان ، كه همان حقيقت وجود است ، موجود است ؛ پس اين مفاهيم هيچگاه خودشان به موجوديت متصف نمىشوند ، بلكه موصوفشان به موجوديت متصف مىشود ، بر خلاف ماهيات كه خود به موجوديت متصف مىشوند ، هرچند بالعرض .
مقدمهء دوم : چيزىكه ذاتش خالى از وجود و عدم باشد تنها چيزى است كه مىتواند متصف به امكان - لا ضرورة وجود و عدم - بشود . اين مقدمه روشن است و احتياج به برهان ندارد :
اذ لا يتّصف الشىء بلا ضرورة الوجود و العدم الّا اذا كان فى نفسه خلوا من الوجود و العدم جميعا و ليس الّا الماهيّة من حيث هى .
نتيجه : هرممكنى ماهيت دارد و نمىتوان ممكنى را يافت كه ماهيت نداشته باشد :
فكلّ ممكن فهو ذو ماهيّة .
از اينجا ، مىتوان معناى اين گفته را : « كلّ ممكن زوج تركيبىّ له ماهيّة و وجود نيز دريافت .
هرممكنى كه موجود است علاوه بر اينكه وجود دارد ماهيتى نيز دارد . البته مقصود تركيب خارجى نيست ؛ يعنى ، چنين نيست كه در خارج در كنار وجود ممكن ماهيتى هم هست كه با آن تركيب شده و موجود ممكن را به وجود آورده است ؛ مقصود تركيب ذهنى است ؛ يعنى ،
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 75
مساهمون: الشيخ محمد تقي مصباح اليزدي
ص٧٥