عجبت لمن ينشد ضالّته وقد أضلّ نفسه فلا يطلبها ؛
در شگفتم از كسى كه گمشدهاش را مىجويد در حالى كه خود را گم كرده ولى در جستوجوى آن نيست .
عجبت لمن يجهل نفسه كيف يعرف ربه ؟ ؛
در شگفتم از كسى كه خود را نشناخته ، چگونه خدايش را مىشناسد ؟
غايه المعرفة أن يعرف المرء نفسه ؛
نهايت معرفت آنست كه شخص خودش را بشناسد .
كيف يعرف غيره من يجهل نفسه ؟ ؛
كسى كه خود را نشناخته است ، غير خود را چگونه مىشناسد ؟
كفى بالمرء معرفة أن يعرف نفسه ؛
در معرفت شخص همين بس كه خود را مىشناسد .
كفى بالمرء جهلًا أن يجهل نفسه ؛
در جهالت شخص همين بس كه به خويش جاهل است .
من عرف نفسه تجرّد ؛
هركس خود را شناخت ، مجردّ گشت .
من عرف نفسه جاهدها ؛
هركس خود را شناخت به مجاهدت باآن خواهد پرداخت .
من جهل نفسه أهملها ؛
هركس خود را نشناخت ، به خود سستى مىكند .
من عرف نفسه عرف ربّه ؛
هركس خود را شناخت ، خدايش را شناخت .
من عرف نفسه حلّ أمره ؛
هركس خود را شناخت ، مشكلش حل مىشود .
مجموعه رسائل ( فارسى ) — صفحة 70
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٧٠