خود ( تبريز ) برگشتم و ده سال و خردهاى در آن سامان به سر بردم كه حقاً بايد اين دوره را در زندگى خود دورهء خسارت روحى بشمارم ، زيرا بر اثر گرفتارى ضرورى به معاشرت عمومى وسيلهء تأمين معاش ( كه از مجراى فلاحت بود ) از تدريس و تفكر علمى ( جز مقدارى بسيار ناچيز ) باز مانده بودم و پيوسته با يك شكنجهء درونى به سر مىبردم .
* * * در سال 1325 از سر و سامان خود چشم پوشيده ، زادگاه اصلى را ترك گفتم و متوجه حوزهء قم گرديده ، بساط زندگى را در اين شهر گستردم و دوباره اشتغالات علمى را از سر گرفتم و تاكنون كه اوايل سال 1341 مىباشد ، روزگار خود را در اين سامان مىگذرانم .
البته هر كسى حسب حال خود در زندگىاش خوشى و تلخى و زشت و زيباهايى ديده و خاطرههايى دارد . من نيز به نوبهء خود و خاصه از اين نظر كه بيشتر دورهء زندگانى خود را با يتيمى يا غربت يا مفارقت دوستان يا انقطاع وسايل و تهيدستى و گرفتارىهاى ديگر گذرانيدهام ، در مسير زندگى با فراز و نشيبهاى گوناگون رو به رو شده ، در محيطهاى رنگارنگ قرار گرفتهام . ولى پيوسته حس مىكردم كه دست ناپيدايى مرا از هر پرتگاه خطرناك نجات مىدهد و جاذبهء مرموزى از ميان هزارها مانع بيرون كشيده ، به سوى مقصد هدايت مىكند .
من اگر خارم و گر گل چمنآرايى هست * كه از آن دست كه مىپروردم مىرويم
در اوايل تحصيل كه به صرف و نحو اشتغال داشتم ، علاقهء زيادى به ادامهء تحصيل نداشتم و از اين روى هر چه مىخواندم نمىفهميدم و چهار سال را به همين نحو گذرانيدم . پس از آن ، يكباره عنايت خدايى دامنگيرم شده ، عوضم كرد . و در خود يك نوع شيفتگى و بىتابى نسبت به تحصيل كمال حس نمودم . به طورى كه از همان روز تا پايان ايام تحصيل كه تقريباً هفده سال طول كشيد ، هرگز از تعليم و تفكر ، احساس