تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسالت تشيع در دنياى امروز ( گفت و گويى ديگر با هانرى كربن ) ( فارسى ) — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣
ماندن او را در شام صلاح نديدند و او را به سوى مدينه برگرداندند . « 1 » چند نفر از اعراب ستمگر و خشن را مأمور كردند كه ابوذر ، پيرمرد قد خميده ، را بر شتر بىروپوش سوار كرده و هرچه تندتر به مدينه برسانند ! ابوذر به مدينه زودتر رسيد ، اما گوشت ران‌هاى او همه زخمى شده بود و نزديك بود كه پيرمرد از بين برود . « 2 » عثمان با ابوذر خطاب و عتاب نمود ! مردم را از همنشينى با وى منع كرد ، ولى ابوذر شجاع از گفتار خود دست برنداشت ، بلكه حمله را تندتر نمود و در نتيجه كار سخت‌تر شد ! ناچار عثمان او را با اهانت و خوارى ، از مدينه بيرون كرد و به « ربذه » فرستاد و دستور داد كسى به مشايعت 1 وذر ، 4 ابوذر نرود . . . البته هيچ كس جرئت نكرد كه آن پيرمرد را بدرقه نمايد و فقط على عليه السلام و دو فرزند وى و عقيل و عبداللَّه‌بن جعفر او را بدرقه كردند و در بعضى از نقل‌ها آمده است كه تا ربذه با وى رفتند . ابوذر در زير يك خيمه از مو ، با زن و دختر خود ، با فقر و فلاكت به سر مىبرد و مىسوخت و مىساخت ، تا روزى كه مرگ فرارسيد . دختر بىگناه وى در رخسار پدر ، آثار مرگ را يافت ، با چشم گريان بر بالين پدر نشست ولى به جاى دارو و غذا ، او فقط اشك داشت و آب چشم آتش دل پدر را خاموش مىكرد . مىگفت : « پدر جان ، من تو را چگونه دفن كنم ؟ به علاوه وسط بيابان ، يك دختر چه كند ؟ » فرمود ، « غمگين مباش ، پيغمبر اكرم به من خبر داده كه گروهى به دفن و كفن من حاضر مىشوند . وقتى كه من مُردم ، سر راه عراق برو قافله‌اى مىآيد ، آنها را خبر كن . » . . . دختر پس از مرگ پدر سر راه عراق رفت ، قافله را ديد كه تند مىآيند . . . ناگهان‌در سر راه ، دختر بيچاره‌اى را ديدند ؟ و پرسيدند كه كيست و چرا آن جا نشسته است ؟ گفت : « پدرم ابوذر صحابه رسول خدا مرده است او را دفن كنيد . » قافله عراق كه در ميان آنها « مالك اشتر » و « ابن مسعود » هم بودند ، عنان مركب را
هامش
( 1 ) . ر . ك : النصايح الكافيه و نيز همين كتاب ، ج 1 ( 2 ) . عبدالفتاح عبدالمقصود ، الامام على