اينست زندگى وارستگان و آزادگان از اسارت نفس امّاره ، و به پرواز درآمدگان در حريم قضا و مشيّت الهيّه ؛ و سر سپردگان به عالم تفويض و تسليم و رضا ؛ چقدر استاد ما از اين شعر خوشايند بودند كه :
منم كه شهرهء شهرم بعشق ورزيدن * منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم * كه در طريقت ما كافرى است رنجيدن
بمىپرستى از آن نقش خود بر آب زدم * كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات * بخواست جام مى و گفت راز پوشيدن « * »
و آنگاه با اين مشكلات ، و ردّ و ايرادها ، يك دنيا از عظمت و وقار و سكينه و آرامش در او متحقّق بود .
اينجاست كه خوب زندگانى ائمّه معصومين ما ، رخ خود را نشان مىدهد زيرا امثال طباطبائيها مىتوانند به خوبى روشنگر و آيه و نماينده آن ارواح پاك باشند ؛ و چون آينهء درخشان و صيقلى ، آن ذوات طهارت را حكايت كنند ؛ و اينانند كه آيات الهيّه و حجج ربانيّه مىباشند .
و به همين علّت مهاجرت علّامه طباطبائى بقم ، و تحمّل اين همه مشكلات ، و دورى از وطن مألوف ، براى احياى امر معنويّت و اداء رسالت الهى در نشر و تبليغ دين ؛ و رشد افكار طلّاب ؛ و تصحيح عقائد حقّه و نشان دادن راه مستقيم تهذيب نفس و تزكيهء اخلاق ؛ و طهارت سرّ و تشرّف به لقاء الله ؛ و ربط با عالم معنى مىباشد ؛ چنان كه آن فقيد سعيد فرمودند : من وقتى از تبريز به قم آمدم ؛ و درس اسفار را شروع كردم ؛ و طلّاب بر درس گرد آمدند ؛ و قريب به يكصد نفر در مجلس درس حضور پيدا مىكردند ؛ حضرت آية الله بروجردى رحمة الله عليه أوّلا دستور دادند كه شهريّهء طلّابى را كه به درس اسفار مىآيند قطع كنند .
و بر همين اساس چون خبر آن به من رسيد ، من متحيّر شدم كه خدايا چه كنم ؟
هامش
پاى راستين و استقامت ، ثبات به خرج داده ، و در نتيجه بدنبال آن در آخرت زمانهاى درازى را در راحتى بسر مىبرند - دنيا بسوى آنان رو آورد ، ولى آنها از دنيا اعراض كردند ؛ و دنيا خواست آنان را اسير خود كند ، آنها خود را رهانيده و آزاد كردند .
* از حافظ شيرازى است ديوان حافظ طبع پژمان حرف نون ص 177