تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كاخ دلاويز يا تاريخ شريف رضى ( فارسى ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
نگريسته شود هيچ لشكرى سپه شكن تر از حلم نيست و قوت و نيروئى كه حلم مىبخشد كمتر چيزى اعطا مىكند چنان كه گويد :
ملكت بحلمى فرصة ما استرقها * من الدهر مفتول الذراعين اغلب و للحلم اوقات و للجهل مثلها « 1 » و لكن اوقاتى الى الحلم اقرب
شريف رضى مردم را مينگرد كه شيفته ثروت و مال كسانند نه فضل و دانش و اين شيفتگى و دلباختگى بمال علم و فضل را بيمقدار ميگرداند و فضلا و دانشمندان را خوار و يگانه موجب پريشيدگى خاطر دانشمند همان اعراض و بىميلى مردم بعلم است در صورتى كه اگر مردم بر جاى دوستداشتن ثروتمندان علم را دوست ميداشتند دانشمندان در ميان ايشان محترم و ارجمند ميزيستند لكن چه توان كرد كه ثروتمندان بيشتر مورد توجهند و دانشمندان از اينروى گرفته خاطر و پژمرده حال و پريشان روزگار چنان كه گويد :
من يكن فاضلا يعش بين ذا الناس * بقلب جوى و بال كسف كلما كان زائد العقل امسى « 2 » ناقصا من تليده و طريف
و آيا حقيقت امر نيز چنين است كه مردم پنداشته‌اند نه هرگز دانشمندان و ثروتمندان برابر نباشند و فضيلت و تقدم دانشمندان راست چنان كه گويد :
و ليس الفتى من يعجب الناس ماله « 3 » و لكنه من يعجب الناس علمه
شريف رضى نفس را بزرگترين دشمن آدمى دانسته و معتقد است نخستين بار بايد نفس را دوست نمود و هرگاه نفس بدترين دشمنان انسان باشد از مردمان ديگر كه دوستى كنند و بر خلاف آيين دوستى رفتار نمايند چه توقعى توان داشت چنان كه گويد :
هامش
( 1 ) بوسيله حلمم فرصتى را مالك شدم كه تهمتن قوى بازوى روزگار نتواند آن را باز گيرد براى حلم كردن اوقات و براى نادانى نمودن اوقات باشد لكن اوقات من بحلم كردن نزديكتر باشد . ( 2 ) آنكس كه فاضل نيست ميان اين مردم دردمند و خاطر گرفته زندگانى كند هر اندازه خرد آدمى فزونى گيرد از نو و كهنه بىنصيب‌تر باشد . ( 3 ) جوانمرد آنكس نيست كه مردم را مال و ثروتش بشگفت آورد بلكه كسى است كه علم و دانشش ايشان را بعجب آورد .