عظمت و ملكرانى ايشانرا در كشور سواد بخاطر آورد و در بىاعتبارى دنيا قصيدهء نظم كرد بدين مطلع :
ما زلت اطرب للمنازل بالنوى * حتى نزلت منازل النعمان
بار ديگر گذارش بر حيره افتاد و آثار بر جا مانده از شاهان قريحتش را بجنبش در آورد و بخانههاى ويران ايشان خطاب كرد و قطعهء بگفت كه مطلعش اينست :
اين بانوك ايها الحيرة البيضاء * و المضيئون منك الديارا
در سال 392 در حالى كه منصب امارت حاج داشت عزم مكه كرد و در منى موى سر بسترد و چند طاقه موى سپيد در آن بديد با آنكه در آنوقت سى ساله بود با خاطرى شكسته قطعهء بپرداخت كه مطلعش اينست
بقلبى للنوائب جائفات * عماق القعر مويسة الاراسى
و از جمله ابيات اين قطعه اين ابيات است
اليس الى الثلاثين انتسابى * و لم ابلغ الى القلل الرواسى
فمن دل المشيب على عذارى * و من جر الذبول على غراسى
سابكى للشباب بشاردات * كصادرة السهام عن القياس
فمن يك ناسيا عهدا فانى * لعهدك يا شبابى غير ناس
و نيز قطعه ديگر بگفت و مطلعش اينست
لا يبعدن اللّه برد شبيبة * القيته بمنى و رحت سليبا
همين كه از اعمال حج فراغت يافت و به وطن باز گرديد بشكرانه نعمت توفيق با تندرستى كه نصيبش شد اين قطعه بگفت
يا ذا المعارج كم سئلتك نعمة * فمنحتها لى بالذنوب الاوفر
اى العوادى منك اشكر فضله * عجز المقل و زاد طول المكثر
ا كفايتى ما قد حذرت وقوعه * ام ما كفيت من الذى لم احذر
در ماه ربيع الاول از سال 394 ببصره سفر نمود همين كه بعذيب رسيد