كفانى اننى حرب لقومى * و ذلك لى من الضراء كاف
و لو انى اطعت الرشد يوما * لا بدلت التحمل بالتجافى
و هرگاه منصب نقابت را از صميم قلب دوست ميداشته بارى با عزت نفس و شهامت ميخواسته است نه با روشى كه القادر باللّه ميخواسته وى نقيب باشد بلكه ميتوان از پارهء اشعارش بدست آورد كه با چنان روش بهيچوجه پذيراى نقابت نبوده و آن را ننگين ميشمرده است بخصوص كه دشمنانش براى رسيدن به آن منصب اموال بسيار بذل ميكردند و اين كار خود بيشتر خاطر او را آشفته و پريشان داشت چندانكه با خويشتن خطاب كرده و گفته است :
محمد طالما شمرت فيها * فدونك فاسحب الذيل الرفلا
و نم مستودعا صونا و امنا * فقد اسلفتها جزعا و ذلا
فان اتبعت هذا الامر لهفا * فانك اعزب الثقلين عقلا
يراه المستغر على طوقا * فيغبطنى به و اراه غلا
و ما حط الاعادى لى محلا * و لكن حط عنى الدهر كلا
بارى بهاء الدوله بر خلاف القادر باللّه بشريف رضى دلبند بود و منزلت و مكانت او را با ديده عظمت مينگريست و هيچكس را همسنگ وى نميشناخت و همين اعزازها و احترام گذاريها بود كه شريف رضى را همواره از بهاء الدوله خوشنود داشت و هرگز مناصب بزرگ در صورتى كه بدون احترام گذارى باشد شريف رضى را خوشنود نمىنمود .
بارى شريف رضى آنقدر كه در بند عزت نفس و حفظ شرافت خود بود در بند مناصب نبود اينست كه به القادر باللّه كه شايد بر خلاف منظور وى رفتار ميكرده خوش بين نبود بر خلاف از الطائع للّه و بهاء الدوله بيحد راضى بود و چون خدمات القادر را احسانى مىديده كه دنبالهاش منتهاست پس به چيزى نشمرده بلكه دلتنگ ميشده است .
بنابراين بهترين معاصرين شريف رضى از خلفا الطائع للّه بود و از