حكايت : آوردهاند كه خواجهاى بود پارسى ، از معارف تجّار گفت « 1 » :
من وقتى به شهر سيلاف « 2 » 33 كه از شهرهاء ( فارس كه از توابع ) كيش و جرون « 3 » است بتجارت رفته بودم . و مرواريد از كيش و بحرين آنجا آورند « 4 » ، و سوراخ كنند . چون « 5 » حرفت من جوهرى بود ، پيوسته « 6 » به شهر سيلاف « 2 » رفتمى ، و از آنجا بكيش و بحرين . و در آن تاريخ رسم « 7 » چنان بوده است كه تجّار كشتى غوّاصان را « 8 » به مزد مىگرفتهاند .
و ببخت و روزى به دريا فرومىفرستادهاند « 9 » . و چون اصداف از دريا برآوردندى ، مرواريد آن حاصل كردمى « 10 » ، و به اطراف عالم بردمى « 11 » و هروقت كه به شهر سيلاف « 2 » رفتمى نزول من در خانهء پيرزنى بود . و چون « 12 » از آنجا به دريا رفتمى به حكم حقوق پيرزن ، بضاعتى از وى بستدمى و بدان قدر محقّر مرواريد ريزه ، يا نيم روى ، يا غير آن بخريدمى ، ( و باز بفروختمى . ) و مكسب آن بوقت بازگشتن به شهر سيلاف « 2 » با آن پيرزن رسانيدمى . و دعاى او را بدرقهء خويش دانستمى .
( اكثر اوقات برين مىرفتم ) تا يك نوبت به شهر سيلاف « 2 » رسيدم . پير زن بجوار رحمت ايزدى « 13 » پيوسته بود . و از او دخترى طفل مانده بود . بوقت « بازگشتن » « 14 » به حكم سنّت قديم با آن طفل گفتم : بضاعتى « 15 »
هامش
( 1 ) - ع : و گفت
( 2 ) - ن ، ج : شيلاف
( 3 ) - م ، ن ، ج : بحرين
( 4 ) - ع : آرند
( 5 ) - كلمهء ( چون ) فقط در ع : است
( 6 ) - م ، ن : و من پيوسته
( 7 ) - ع : معهود
( 8 ) - م ، ن : ( را ) ندارد
( 9 ) - م : مىفرستادهاند
( 10 ) - ع : كردى
( 11 ) - ع : بردى
( 12 ) - ن : و بهروقت
( 13 ) - ن ، ج : حق
( 14 ) - ع :
سفر
( 15 ) - ع : كه بضاعتى .