تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جمال الاسبوع بكمال العمل المشروع ( فارسى ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
كه ايشان دشمنان توأند و با ايشان مدارا كن . پس به او گفتم : كى مىگويد ؟ گفت : من مىگويم . پس جرأت نكردم جسارت كنم دوباره از او سؤال كنم به جهت هيبتى كه از او در دلم افتاد . پس گفتم : كدام اصحاب مرا قصد كردى ؟ و به گمانم كه او قصد كرده رفقاى مرا كه با من حج كرده بودند . گفت : شريكهاى تو كه در بلد توأند و در خانه با توأند - و ميان من و آنها عتاب و نزاع واقع شده بود در خصوص دينى ، پس به جهت من سعايت كرده بودند و من فرار كرده و از ايشان مخفى و پنهان شده بودم به اين سبب ، پس فهميدم كه پيرزن آن جماعت را اداره كرده - پس گفتم : تو چه نسبت با حضرت رضا عليه السّلام دارى ؟ گفت : من خادمهء حسن بن على عليهما السّلام مىباشم . چون اين را يقين كردم ، [ با خود ] گفتم : سؤال مىكنم او را از [ امام ] غائب عليه السّلام . پس به او گفتم : تو را به خدا قسم مىدهم او را به چشم ديدى ؟ پس گفت : اى برادر ! من او را به چشم نديدم ، زيرا كه بيرون آمدم من و خواهرم حامله بود ، و حسن بن على عليه السّلام مرا بشارت داد كه من در آخر عمرم او را خواهم ديد ، و به من فرمود : خواهى بود براى او مثل آنكه هستى براى من ، و من از آن زمان تا امروز در مصر بودم و همانا وارد شدم الآن به كتابتى ( نامه‌اى ) و خرجى كه روانه كرد آن را براى من بر دست مردى از اهل خراسان كه نمىتواند عربى سخن گويد ! و آن خرجى سى اشرفى است ، و مرا امر كرد كه امسال حج كنم . پس بيرون آمدم به شوق آنكه او را ببينم . راوى گفت : پس در دلم افتاد كه آن مردى را كه مىديدم همان جناب باشد . پس گرفتم ده درهم درست - كه در آن شش درهم رضويّه بود از سكهء رضا عليه السّلام كه آن را پنهان كرده بودم - كه آنها را در مقام ابراهيم عليه السّلام بيندازم ، و من اين كار را نذر كرده بودم و اين را قصد نموده بودم . آنها را به او دادم و در دل خود گفتم : اينها را بدهم به قومى از فرزندان فاطمه عليها السّلام بهتر است از آنكه بيندازم آنها را در مقام ، و ثوابش بزرگتر است . پس به او گفتم : اين دراهم را بده به كسى كه مستحقّ اوست از فرزندان فاطمه عليها السّلام ، و در نيّتم چنين بود كه آنكه من ديدم همان جناب است ، و اينكه او آن دراهم را به او