تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جمال الاسبوع بكمال العمل المشروع ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
خانه را نمىديديم كه آن را باز كند ! و مىديديم كه مرد ميانه گندمگونى كه ميل به زردى كند امّا زرد نباشد كم‌گوشت كه در صورتش آثار سجده بود ، بر بدنش دو پيراهن بود و يك ازار نازكى كه سر خود را به آن پوشانيده بود ، و در پاهايش نعلين بود . پس بالا مىرفت تا به غرفه‌اى كه در آنجا پيرزن منزل داشت . و آن پيرزن به ما مىگفت : من در غرفه دخترى دارم ، نگذار احدى به آنجا بالا بيايد ، و من مىديدم آن روشنائى را كه در رواق بر پلّكانها روشنائى مىداد در آن‌وقت كه آن مرد به آن غرفه بالا مىرفت ، آنگاه آن روشنائى را در غرفه مىديدم بدون اينكه چراغى بعينه ببينم ! و آن اشخاص كه با من بودند نيز مىديدند آنچه را كه من مىديدم . پس گمان كردند كه آن مرد به نزد دختر آن پيرزن تردّد ( رفت و آمد ) مىكند و اينكه او را متعه كرده ، پس مىگفتند : اين علويّين متعه را جايز مىدانند و حال آنكه حرام است و حلال نيست ! بنا بر اعتقادى كه داشتند ؛ و مىديديم كه او داخل خانه مىشود و پيرزن مىرود و مىآيد نزد در ، و حال آنكه آن سنگ به همان حالت كه گذاشته بوديم باقى است ! و ما در را به جهت خوف بر متاع خود مىبستيم ، و نمىديدم كسى او را باز كند و كسى او را ببندد ! و آن مرد داخل مىشود و بيرون مىرود و آن سنگ در پشت در هست تا وقتى كه آن را دور كنيم در بيرون آمدن ما از خانه ! چون اين اسباب را ديديم دلم گرفت و در قلبم شورشى و هيبتى افتاد ، پس با آن پيرزن ملاطفت كردم و مىخواستم كه بر خبر آن مرد واقف شوم . پس به او گفتم : اى فلانه ! دوست دارم كه از تو سؤال كنم و با يكديگر سخنى گوئيم بدون حضور آنهائى كه با من مىباشند و مرا ممكن نمىشود ، و من دوست دارم كه هرگاه تو مرا تنها در خانه ديدى نزد من فرودآئى تا از تو سؤال كنم از امرى . پس در جواب من به سرعت گفت : من نيز مىخواهم كه در نهانى خبرى به تو بگويم ، براى من ميسّر نمىشود به جهت آن كسان كه با توأند . گفتم : چه مىخواستى بگوئى ؟ ! گفت : مىگويد به تو - و اسم احدى را نبرد - كه درشتى مكن با رفقا و شركاى خود و با آنها مخاصمه و مجادله مكن ، زيرا