يافته است ، وقتى روح و روان او در عين تجرّد از ماده ، يك نوع تعلق به ماده دارد . روى اين جهات براى تكميل هردو جنبه و اصلاح هردو قوه ، مسائل فلسفى به دو بخش تقسيم گرديده است : حكمت نظرى و حكمت عملى .
منظور از حكمت نظرى همان جهانبينى وسيع خاصى است كه حكيم ، سراسر جهان هستى را از مبدأ المبادى تا اخس الموجودات كه همان هيولاى اولى است ، مورد توجّه قرار مىدهد و نظام هستى ، آنچنانكه در خارج است ، در نفس او صورت و نقش بندد و به عبارت ديگر
« صيرورة الإنسان عالما عقليا مضاهئا للعالم العيني ، لا في المادّة بل في صورته و رقشه و هيئته و نقشه » . « 1 »
از آن جهت كه واقعيت شيئ مربوط به صورت آن است نه به ماده آن ، جهان عقلى و ذهنى يك نوع عالم عينى است كه همهء كمالات جهان خارج را دارد و فقط فاقد مادّه آن است كه از نظر فلسفى آن مظهر نقص است . در اين صورت فقدان آن نه تنها موجب نقص نيست ، بلكه موجب كمال موجود مىباشد .
و منظور از حكمت عملى همان تهذيب درون و برون و تخلى از رذائل و آراستن نفس به فضايل اخلاقى است تا آن جا كه نفس به سر حدّ « كمال » برسد . و تفصيل همهء اين مباحث در حكمت عملى به وضوح بيان شده است و نيازى به توضيح ندارد . « 2 »
هامش
- نياز دارند ، موجودات خلقى مىگويند . « تعاليق حكيم سبزوارى بر اسفار ، ج 1 ، ص 20 » .
( 1 ) . اسفار ، ج 1 ، ص 20 و 21 .
( 2 ) . در بحث « فرق بين فلسفه و علم » يادآور مىشويم از زمانى كه در پارهاى از دانشها ، -