بالعرض » . « 1 »
حاصل اين بيان ، اين است كه اگر به مسائل منطقى به صورت علم « آلى » و وسيله درك مسائل فلسفى بنگريم ، در اين صورت به حكم « فناء الوجه في ذى الوجه » منطق جزء فلسفه بوده و از خود او خواهد بود و اگر به طور استقلالى به آن بنگريم و آن را منهاى اينكه كليد حلّ مسائل فلسفى است ملاحظه نماييم ، در اين صورت از رديف مسائل فلسفى بيرون خواهد بود .
مرحوم صدر المتألهين براى فلسفه تعريف ديگر بيان كرده است :
« انّ الفلسفة استكمال النفس الإنسانيّة بمعرفة حقائق الموجودات على ما هي عليها و الحكم بوجودها ، تحقيقا بالبراهين لا أخذا بالظن و التقليد به قدر الوسع الإنساني .
و إن شئت قلت : نظم العالم نظما عقليا على حسب الطاقة البشرية ، ليحصل التشبه بالباري تعالى » . « 2 »
حكمت علمى و عملى
از آن جهت كه وجود انسان ، بسان معجونى است كه از دو جزء مختلف مادى و معنوى و به اصطلاح ديگر ، امرى و خلقى « 3 » تركيب
هامش
( 1 ) . شرح منطق منظومه سبزوارى ، ص 3 .
( 2 ) . اسفار ، ج 1 ، ص 20 .
( 3 ) . عالم عقول ، نفوس و ارواح را « عالم امر » و جهان ماده و حسّ را « عالم خلق » مىنامند . اين اصطلاح مأخوذ از كلام الهىأَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُاست ؛ از آنجا كه موجودات مجرّد ، در پذيرش تحقّق و هستى ، نيازى به ماده و زمان ندارند و به صرف تعلّق امر الهى صورت هستى به خود مىگيرند به آن دسته از موجودات ، موجودات امرى و دستهء ديگر را كه به مقدمات ديگر -