بدان مأمور بودهاند ، اعلام رايت هدايت برافراشتند و به جهت تسخير مملكت ظاهرى و سلطنت بر قواى منفصلهء حيوانيّه كه به جاى خدم و فروع نفوس قدسيّهاند ، نموده ( كذا ) مجاهده با كفّار و اشرار و فجّار كه لشكر ابليس با تلبيساند ، شعار و دثار جنود كرده ، دمار از ايشان برآورده ، قلع و قمع هر يك از مدن كافره و ظالمه و فاسقه فرمودند ، و از براى اظهار دعوت و اقامت حجّت ، به حسب عدالت و استقامت ، به نور معرفت و هدايت چهرهء اديان و ملل و صفحهء شرايع و نحل را مزيّن و منوّر گردانيدند :
لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ
( نساء ، 165 ) .
و از مجمع انبياء و رسل و محفل هاديان و پيشوايان سبل ، خورشيد سپهر رسالت و كعبهء جهان فتوّت و قطب فلك اجتبى و ارض مقدّسهء باديهء اقتدا و فذلكهء سر جمع حساب انبيا ، محمد مصطفى ، عليه و آله الصّلاة و السّلام من الملك الأعلى ، را برگزيد و ذات مطهّرش را مزيد كرامت قرب و شرف مخصوص گردانيد كه « لي مع اللّه وقت لا يسعني فيه ملك مقرّب و لا نبيّ مرسل » .
رقم او بود قسمت جان را * تختهء لوح امر يزدان را
انبيا گر چه محتشم بودند * هر يكى صفر آن رقم بودند
گر چه پيشاند و بيش از اين چه غم است * هستى صفر بيشى رقم است
و مشكات قلب حقيقتش كه به نسيم جاذبه لطف و قداحهء برق تأييد :
يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ
( نور ، 35 ) گشته بود ، بعد از مسّ نار نور عقل فعّال
نُورٌ عَلى نُورٍ
گشته ، ضمير منيرش به وحى ربّانى منبع انوار سبحانى و مخزن اسرار لاهوتى و معدن يواقيت كنوز غيبى ، صدف در رموز لاريبى شد .
غيب يزدان نهفته در دل او * آب حيوان سرشته در گل او
اوست مفتاح گنج خانهء جود * اوست مصباح آسمان وجود
شعلهء تابش محبّت اوست * لوح محفوظ شرع و ملّت اوست
عقل كل يك سخن ز دفتر او * نفس كل يك پياده بر در او
خاتم نبوّت را به بروز شرع مقدّس او نگين تمكين ارزانى داشت ، و فصّ دين هدى را به شرف خاتم رسالتش پذيراى نقش دوام و رقم خلود گردانيد .