و به دوّم اشاره شده است در قول حقّ تعالى كه :
يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ
( رعد ، 39 ) . پس تقرّب جستن بنده به نوافل سبب صفاء باطن و ارتفاع حجاب از قلبش و وصولش به درجهء قرب پروردگار خواهد بود . و همهء آنها از لطف بارى و محبّت آثاريّهء او است .
و مثالى كه مبيّن فراق است در ميان محبّتى كه حقّ تعالى از آن منزّه است و محبّتى كه خالى از نقص و قصور است آن است كه پادشاهى گاهى بندهاى را به خود نزديك مىگرداند و او را اذن مىدهد كه در هر وقت كه مىخواهد بر او داخل شود به جهت آنكه آن بنده او را نصرت مىكند يا آنكه به مشاهدهء جمالش شاد مىگردد ، يا آنكه در رأى با او مشاورت مىكند ، يا آنكه اسباب طعام و شراب او را مهيّا مىسازد ، و مىتوان گفت كه پادشاه به اين بنده محبّت دارد ، و اين محبّتى است كه از قصور و نقص محبّ ناشى شده است . و گاهى بندهاى را مقرّب مىگرداند و او را از دخول بر خود منع نمىكند ، نه به سبب آنكه از آن بنده انتفاعى به ملك عايد مىگردد ، بلكه آن بنده فى نفسه موصوف است به اخلاق مرضيّه و خصال حميده كه لايق به او قرب سلطان است و فى نفسه مستحقّ آن است ، نه آنكه ملك را غرضى در او و قرب او باشد ، چونكه مستغنى است از آن . و چون ملك چنين بنده را به قرب اختصاص دهد و دفع كند حجاب را ميانهء خود و او مىگويند كه او را دوست داشت . و اگر آن بنده در اكتساب آن خصال حميده كوشش نمايد تا آنكه مرتبهء قرب براى او حاصل گردد مىگويند خود را دوست ملك گردانيد .
و اين معنى دوم از محبّت لايق حقّ اوّل است ، نه معنى اوّل ، به شرط آنكه چنان نپندارى كه تجدّد قرب موجب حصول تغيّرى در واجب مىگردد ، زيرا كه قرب حبيب به بارى عبارت است از بعد از صفات بهائم و سباع و شياطين و تخلّق به مكارم اخلاق يعنى به اخلاق الهيه ، و آن قرب به معنى و صفت است نه قرب به مكان ، و تغيّر در آن كس است كه قريب نبود و قريب شد .
و بعضى گمان كردهاند كه تجدّد قرب موجب تغيّر در عبد و ربّ هر دو است ، و اين محال است در حقّ بارى تعالى ، بلكه او در لا يزال به همان نحو است كه در ازل الآزال . و اين معنى جز بر اصحاب ذوق و حال منكشف نيست .