لامسه براى حيوان در ضرورت مانند غاذيه است براى نبات .
و شيخ رئيس گفته است كه : « اوّل حواس كه حيوان به آن حيوان مىشود لمس است ، زيرا كه چنانچه براى نبات اگر غاذيه باشد و هيچ قوّهء ديگر نباشد نبات است ، همچنين حال لامسه است براى حيوان ، زيرا كه مزاج از كيفيّات ملموسه است و فسادش به اختلال آنهاست .
و حسّ طليعهء نفس است ، پس بايد كه طليعهء أولى چيزى باشد كه منع فساد نمايد و صلاح به آن محفوظ ماند و بايد كه پيش از طلائعى باشد كه دالّاند بر امورى كه تعلّق دارند به منفعت خارجه از قوام و مضرّت خارجه از فساد [ 395 ] .
و اگر چه ذوق دلالت مىكند بر چيزى كه حيات بدون آن باقى مىماند از مطعومات ، لكن جايز است كه حيوان بدون آن باقى ماند به واسطهء حواسّ ديگر كه او را دلالت بر غذاى موافق نمايند و از مضارّ غذا اجتناب فرمايند . و چيزى از حواسّ ديگر نمىتوانند كه او را به هواى محيط به بدن آن محرق يا مجمد باشد آگاهى دهند » . « 1 » و ادراك اين قوّه مدركات خود را به مضادّه است ، و در آن تأثير مماسّه شرط است ، و اگر ملموس در كيفيّت مثل لامس باشد مدرك نمىگردد و إلّا مثلان در آن مجتمع مىشوند . و مدركات اين قوّه كيفيّات اربع است و خفّت و ثقل و ملاست و خشونت و صلابت و لين . و بعضى گفتهاند كه براى آن محسوسات ديگر هست ، مانند هشاشت و لزوجت و تفرّق اتّصال . و بعضى ادراك به اين امور را بالتّبع دانستهاند . و همچنين ادراك به صلابت و لين را . و جمهور لامسه را نوع واحد مىدانند ، و بعضى گفتهاند كه لامسه چهار نوع است .
و شيخ در قانون مىگويد كه : « دور نيست كه لامسه چنان باشد كه قومى گفتهاند كه نوع اخير نيست ، بلكه جنس است كه در تحت آن چهار نوع يا بيشتر هست : اوّل حاكم در تضادّ ميان حارّ و بارد . دوم در تضادّ ميان رطب و يابس . و سوم در تضادّ ميان صلب و لين . و چهارم در تضادّ ميان خشن و أملس . و چون همه در يك آلت واقعاند چنان توهّم مىشود كه همه يك قوّهاند » .
هامش
( 1 ) . ابن سينا ، الشفاء ، الطبيعيات ، النفس ، ص 58 .