و سوفار آن تير را به دو انگشت گرفته از زمين برميآورد .
چون آنولايت بسيار سرد است در زمستان خشت طلا در آتش گرم ساخته در ساعت بحضور مىآورند و از حرارت خشتها رفع برودت مىشود و خانهاى كه جاى نشست او بود از طلا تختهها ساخته همه را باهم بند و گشاد داده بودند و هرگاه ميخواست برپا ميكردند و هرجا كه ميرفت همراه خود ميبرد در پى آزار هيچكس نبوده با خلق مروت و سلوك ميكرد .
محمد طاهر عماد الدوله در روضة الطاهرين آورده
كه در متصل بنگاله شهريست در كمال رعنائى و نهايت خوش هوائى و سرحد ملك ختاست و بسيار دلگشا تحايف آنديار از گاو قطاس و عود و مشك است و عود آنجا از همه اعلى است مردم آنجا آدم بيگانه را بميان خود راه نميدهند اگر احيانا غريبى وارد شود در شهر نگاه ميدارند و نميگذارند بيرون رود .
و در سمت شرقى آنشهر كوهيست كه در آن دهات و مواضع آبادان بسيار است چون غريب دلتنگ شود ارادهء سير و تماشا نمايد تا به آن كوه ميگذارند و اگر از آن قدم بيشتر گذارد به هلاكت رسانند .
گويند در آنطرف كوه شهريست كه قلعهء بلند دارد و تمام ديوار آن از طلا و نقره است و غريب را اصلا در آنشهر نميگذارند .
و در آنملك قلم و دوات نيست و پاى حساب در ميان نباشد حساب ايشان چنين است كه مشت خسى برداشته در ميان هم مشخص مىباشد و در هنگام شب خسها را ميسوزند از آن ، كار بند مىشود و در سال يكثوله طلاست
راجهء آنولايت فوت شده بود يكى از مقربان راجه با صد سوار و همينقدر فيل و همين مقدار گاوميش كشتند و بعد از مدتى پسر راجه پدر