در نفحات الانس مسطور است كه وفات حضرت ابا يزيد در سنهء احدى و ستين و مائتين ( 261 ) بوده و در سنهء اربع و ثلثين و مائتين ( 234 ) نيز گفتهاند . اوّل صحيح است و اوستاد وى كردى بود . ابا يزيد وصيّت كرد كه قبر من فروتر از اوستاد من بكنند . انتهى غرض كه او از اماجد اولياست . « 1 » وى راست :
اى عشق تو كشته « 2 » عارف و عامى را * سوداى تو گم كرده نكونامى را
شوق لب ميگون تو آورده برون * از صومعه بايزيد بسطامى را
ابو الشّكور
اوستاد ابو الشّكور ، مقدّم از رودكى و حكيم ذى مقدور بود . اقدم قدماست . « 3 » وى راست :
هامش
( 1 ) . رياض العارفين 33 : طيفور پسر عيسى پسر آدم پسر على بسطامى ، ملقب به سلطان العارفين ، مشهور به بايزيد بسطامى از بزرگان عارفان و از مشاهير صوفيه است . وفات وى را در سال 261 يا 262 نوشتهاند . آرامگاهش در بسطام شاهرود است . از اوست :ما را همه ره به كوى بدنامى باد * وز سوختگان نصيب ما خامى باد
ناكامى ما چو هست كام دل دوست * كام دل ما هميشه ناكامى باد*كو سوختهاى كه سازمش همدم خويش * يا دلشدهاى كه يابمش محرم خويش
پس هردو به كنج خلوتى بنشينيم * من ماتم خويش دارم ، او ماتم خويش*خواهى كه رسى به كام ، بردار دو گام * يك گام ز دنيا و دگر گام ز كام
نيكو مثلى شنو ز پير بسطام * از دانه طمع ببر كه رستى از دام( 2 ) . متن : كشت . از مجمع الفصحا 1 / 65 ، تصحيح شد .
( 3 ) . فرهنگ معين : ابو شكور بلخى از شاعران نيمهء اوّل قرن چهارم است . از اشعار او ابيات پراكندهاى در دست است كه بعضى از قصايد اوست و بعضى ديگر از منظومهاى به نام آفريننامه كه به دو نسبت دادهاند .
مجمع الفصحا 1 / 65 : ظهورش در سنهء 336 بوده .
شاعران بىديوان : از شاعران قرن چهارم هجرى است . او به سال 333 مثنوى آفريننامهء خود را مىسروده ، چنانكه خود گويد :بر اين داستانكش بگفت از خيال * ابر سيصد و سىّ و سه بود سالآنچه از آثار اين شاعر به جاى مانده 429 بيت بيشتر نيست . از اوست :از دور به ديدار تو اندر نگرستم * مجروح شد آن چهرهء پرحسن و ملاحت
وز غمزهء تو خسته شد آزردهدل من * وين حكم قضايى است ، جراحت به جراحتاز آفريننامه :خردمند داند كه پاكىّ و شرم * درستىّ و رادىّ و گفتار نرم
بود خوى پاكان و خوى ملك * چه اندر زمين و چه اندر فلك
خردمند گويد خرد پادشاست * كه بر خاص و بر عام فرمانرواست
خرد را تن آدمى لشكر است * همه شهوت و آرزو چاكر است
خرد چون ندانى ، بياموزدت * چو پژمرده گردى ، برافروزدت
خرد بىميانجىّ و بىرهنماى * بداند كه هست اين جهان را خداى
خردپادشاهى بود مهربان * بود آرزو گرگ و او چون شبان
خرد بهتر از چشم و بينايى است * نه بينايى ، افزون ز دانايى است