باشد ، چنان كه آفتاب را پانزده درجه نور است و ماه را دوازده درجه و مجموع هر دو بيستوهفت درجه و نيمهء اين مجموع سيزدهونيم و چون بعد ميان آفتاب و ماه سيزده درجه و نيم بيش نماند ، آن اول اتصال باشد .
و اختيار احمد عبد الجليل آن است كه در جملهء كواكب اول اتصال آنگاه باشد كه در مقارنه بعد زياده از چهارده درجه و چند دقيقه مانده . اين بدايت اتصال به مقارنه مخصوص نيست و حكم جملهء اتصالات همين است ، چنان كه در تسديس چون بعد به شصت درجه و زيادت مجموع نصف جرم هر دو باز آمد اول اتصال تسديس بود ، و هرگاه كه بعد « 1 » مقدار نصف جرم آن كه جرمش « 2 » اندك است و باز آن غايت قوت اتصال بود و چون به درجه و دقيقه يكسان شدند در مقارنه و در اتصالات ديگر و « 3 » بعد بدان ابعاد كه ياد كرديم رسد « 4 » ، اتصال تمام شد ، چون به يك دقيقه درگذشت از وى منصرف شد الا آنكه قوت و سلطنت اتصال باقى باشد ، آنگاه كه به مقدار نصف جرم هر دو كوكب درگذرد ، بعد پديد آيد حكم به كوكبى ديگر پيوندد ، و چون بدايت اين اتصال دوم پديد آيد حكم آن اتصال اول برخيزد ( در ) جمله اتصالات حكم همين است .
و ببايد دانست كه يك نوع ديگر اتصال است كه آن را نقل نور خوانند و آن آن است كه دو كوكب باشد كه ايشان را به يكديگر هيچ نظر نباشد ، اما كوكب ثالثى از يكى منصرف شود و بدان ديگر پيوندد ، اين همچنان باشد كه آن دو كوكب به يكديگر پيوستهاند . مثال اين چنان باشد كه مشترى در حوت باشد و مريخ در اسد و ميان ايشان هيچ نظر [ و ] . « 5 »
و اتصالى نه « 6 » ، و زهره در ثور باشد ، از تسديس مشترى بازگردد و به « 7 » تربيع مريخ شود ، نور تسديس مشترى را به مريخ پيوسته بود ،
هامش
( 1 ) . م . به مقدار .
( 2 ) . متون . حرمتش .
( 3 ) . م . و ندارد .
( 4 ) . م . و د . رسيد .
( 5 ) . م . و ندارد .
( 6 ) . در م . دو بار نه و بار دوم خط خورده .
( 7 ) . م . به ندارد .