خوردى « 1 » . روزى « 2 » زال را بخواند و به يكى از همسايگان پيغام داد « 3 » و گفت :
مدتى است كه من در غم عشق تو بماندهام و در سوداى تو باطل شده و طاقت رفته :
بيت « 4 » :
دارم سر آن كه با تو دربازم جان * گر هست سر منت ، سرى درجنبان « 5 »
زال پيغام اين زن بدان جوان رسانيد . چون جوان وصف جمال او بشنيد به بشاشتى هرچه تمامتر پيغام داد كه « 6 » :
جانا به زبان ما سخن مىگويى * يا خود سخن از زبان من « 7 » مىگويى
آن كيست كه وصال جمال ترا به جان و دل نخرد و سر و زر فداى تو نكند .
اما شوهر تو عظيم غيورست و از طريق لطف دور ، وجه رسيدن به خدمت تو چون باشد « 8 » ؟ زن گفت : سهل است اگر ترا هواى من بود « 9 » بايد كه آوازه در اندازى كه من به سفرى مىروم « 10 » و صندوقى دارم و در آنجا متاعى و رختى هست و بر كس اعتماد ندارم جز بر خدمت تو ، اگر از راه كرم آن صندوق مرا
هامش
( 1 ) - متن و مج - و غم كار او خوردى
( 2 ) - متن - روزى
( 3 ) - متن :
زن زال را به نزديك جوانى فرستاد از همسايه ، مج : مر آن زال را بيكى ازين همسايگان پيغام داد
( 4 ) - متن : در آرزوى صحبت توام و مىخواهم كه از خدمت بياسايم
( 5 ) - نسخه متن اين بيت را ندارد
( 6 ) - متن - زال پيغام . . . كه + زن مرد را جواب داد كه بيت
( 7 ) - متن و مپ 2 : ما
( 8 ) - متن : من مدتهاست كه درين هوسم و بواسطه آنكه شوهر تو مردى غيورست مجالى ندارم
( 9 ) - متن : راى بود آسانست
( 10 ) - مپ 2 و مج + و آنگاه صندوقى بسازى و شوهر مرا بگويى كه من به سفرى مىروم