را « 1 » ببند . زن برفت و بازآمد و گفت : همه درها را بستم الا يك در كه « 2 » نمىتوانم بست . گفت : آن كدام درست « 3 » ؟ گفت : آن در كه ميان تو « 4 » و نظر « 5 » آفريدگارست عز اسمه « 6 » كه به هيچ سبيل « 7 » آن در بسته نشود « 8 » .
رئيس چون اين سخن بشنيد استغفار كرد و به توبت و انابت مشغول شد .
حكايت ( 10 ) در آن وقت كه برقعى خروج كرد در بصره و جماعتى « 9 » زنگيان و اوباش « 10 » بر وى جمع آمدند و اومر « 11 » غوغا را دست گشاده كرده بود « 12 » و خانومان خلق « 13 » را به زنگيان بخشيده ، و اعين بن محسن « 14 » از جملهء زنگيان بود و بر برقعى مسلط شده بود . وقتى آن جماعت برفتند و در بصره دخترى علوى را بگرفتند و بياوردند و خواستند كه با وى ناحفاظى كنند . برقعى ايشان را بازنتوانست داشت و منع نكرد . آن دختر گفت : يا امام ، مرا از دست زنگيان بستان تا من ترا دعايى آموزم كه شمشير بر تو كار نكند . برقعى آن دختر را پيش خود خواند و گفت : اين دعا مرا بياموز تا من ترا از دست زنگيان باز خرم . دختر گفت : يا امام « 15 » ، دعايى هست « 16 » اما تو چه دانى كه اين دعا
هامش
( 1 ) - مپ 2 و مج - را
( 2 ) - مپ 2 - كه
( 3 ) - مپ 2 - در ، مج در كدام است
( 4 ) - مج : من
( 5 ) - مپ 2 - نظر
( 6 ) - مپ 2 و مج - عز اسمه
( 7 ) - متن : سبب ، مج : سبيلى
( 8 ) - مج + و اگر در قعر زمين گناه كرده آيد او به نظر بىجارحه بيند
( 9 ) - مج + از
( 10 ) - مج + خلق
( 11 ) - مپ 2 - مر
( 12 ) - مپ 2 - بود
( 13 ) - مپ 2 : مردم
( 14 ) - مپ 2 :
اعيان محسن ، مج + كه
( 15 ) - مپ 2 - يا امام
( 16 ) - متن و مج : من خود ترا اين دعا بياموزم .