خريده بود و « 1 » چشمهاش برفته بود « 2 » ، مادر او نيز « 3 » پسر خود را برگرفت و با ايشان روان شد « 4 » . چون به ساحل دريا رسيدند زن از درون صومعه ايشان را بديد و بشناخت و گفت « 5 » : فردا بامداد امير شهر را حاضر كنيد تا به حضور او ايشان را « 6 » دعا كنم . روز ديگر جمعيتى كردند . زن گفت : اگر مىخواهيد كه ازين بلا خلاص يابيد ، هركس به گناه خود مقر « 7 » آييد « 8 » و راست بگوييد « 9 » كه چه كردهايد . برادر شوهر « 10 » ساعتى « 11 » مدافعت كرد « 12 » و به آخر « 13 » مقر آمد ، و آن غلام و آن « 14 » جوان نيز « 15 » به خيانت معترف شدند ، و جملگى اهل شهر بشنيدند .
پس زن « 16 » دعا كرد و ايشان صحت يافتند . آنگاه گفت : بدانيد كه اين شوهر من است ؛ مرحومه منم كه آفريدگار تعالى به بركت پاكدامنى « 17 » مرا ازين همه بلاها نگاه داشت . بس شوهر در پاى وى افتاد و باقى عمر هردو به عبادت مشغول شدند و السلام « 18 » .
حكايت ( 9 ) گويند در بصره رئيسى بود و روزى در باغ خود رفت « 19 » و چشمش بر زن باغبان افتاد ، و آن زن در غايت حسن و نهايت عفاف بود .
باغبان را كارى فرمود تا از پيش « 20 » دور شد و زن را گفت : برو و درها
هامش
( 1 ) - مج - و
( 2 ) - مج + مادرى داشت زال آن
( 3 ) - مج : مر
( 4 ) - مپ 2 - گذر او بر خانهء اعرابى . . . روان شد
( 5 ) - مج + امروز فرود آييد
( 6 ) - متن - ايشان را
( 7 ) - مپ 2 : معترف
( 8 ) - مپ 2 : آيند
( 9 ) - مپ 2 :
بگويند
( 10 ) - مج : شوى + او
( 11 ) - مپ 2 + توقف كرد
( 12 ) - مپ 2 : نمود
( 13 ) - مپ 2 + چارهاى نبود و
( 14 ) - مج - آن
( 15 ) - متن و مج - نيز
( 16 ) - مپ 2 : آنگه مرحومه
( 17 ) - مج + من
( 18 ) - مپ 2 و مج - والسلام
( 19 ) - مج : رفته بود .
( 20 ) - مپ 2 + او ، مج + وى