كه « 1 » روزگار خود « 2 » ضايع مىكنى . تو « 3 » ثروتى و نعمتى ندارى ، چرا حرفتى نياموزى كه وقتى « 4 » قوت تو از آن حاصل « 5 » شود . اين جمله كاغذها را « 6 » به من ده تا در خمرهاى « 7 » كنم و آب در آن ريزم تا يك هفته كه رسيدن بر حد بود « 8 » چون « 9 » نگاه كنى همه « 10 » آب بود و ترا ازين كاغذها « 11 » هيچ فايده نبود . و پيوسته آن فضول از اين نوع مرا ملامت كردى ، و من سخت « 12 » از آن مىرنجيدم ، تا محنت فقر و بىبرگى « 13 » بغايت برسيد و جامهء « 14 » من خلقان « 15 » شد و چندان ميسّر نمىگشت كه بدن خود بپوشيدمى « 16 » .
روزى بر در خانه ايستاده بودم « 17 » و فكرت مىكردم . « 18 » خادمى بيامد و گفت :
امير بصره محمد « 19 » تو را مىخواند . گفتم : امير بصره « 20 » مرا چه مىشناسد كه من مردى مقل « 21 » حال و « 22 » درويشم « 23 » و نيز با اين جامههاى كهنه « 24 » نزديك او چگونه روم . خادم بازگشت و اين « 25 » پريشانى و رثاثت هيأت « 26 » من در خدمت امير « 27 » بازگفت . در حال تختى « 28 » جامه و انواع عطر و بخورها « 29 » بياوردند « 30 » و صرّهاى هزار دينار بر سر آن « 31 » ، و گفت كه « 32 » جامه بدل كن
هامش
( 1 ) مپ 2 : تو ، مج - كه
( 2 ) متن + را ، مج - خود
( 3 ) مپ 2 : و ، مج - تو
( 4 ) مپ 2 و مج - وقتى
( 5 ) مج : بحاصل
( 6 ) مپ 2 - را
( 7 ) مج :
جينى
( 8 ) مج : كه موسم رسيدن نبيد بود ، مپ 2 - كه رسيدن بر حد بود
( 9 ) مپ 2 : ديگر ، مج - چون
( 10 ) مج : همچنان
( 11 ) مپ 2 : ترا از آن
( 12 ) مپ 2 و مج - سخت
( 13 ) مپ 2 - و بىبرگى
( 14 ) مج + ها
( 15 ) مج : خلق
( 16 ) مپ 2 : كه پيرهنى خريدمى ، مج : كه در تنظيف خود بكوشيدمى
( 17 ) مج : ايستادم
( 18 ) مج : برگماشته
( 19 ) مج + سليمان
( 20 ) متن + محمد ، مپ 2 : او
( 21 ) متن و مپ 2 :
معيل
( 22 ) مپ 2 - حال و
( 23 ) مج : درويش
( 24 ) مپ 2 : جامه خلق ، مج : جامههاى خلق + به
( 25 ) مپ 2 : آن ، مج : از
( 26 ) مپ 2 - و رثاثث هيات
( 27 ) مج : من با
( 28 ) مج : تخت
( 29 ) مج - ها
( 30 ) مج : بياورد
( 31 ) مپ 2 : درحال ديدم كه هزار دينار زر و تختى جامه بر سر آن بياوردند
( 32 ) مپ 2 و مج - كه