مىگفت : افلاطون بزرگوار مرديست كه هرگز كس چنو نبوده است و نباشد ، خواستم كه شكر او به تو رسانم . افلاطون چون اين سخن بشنيد ، سر فروبرد و بگريست و سخت دلتنگ شد . اين مرد گفت : اى حكيم از من چه رنج آمد ترا كه چنين تنگ - دلگشتى ؟ افلاطون گفت : از تو مرا رنجى نرسيد و لكن مرا مصيبتى ازين بتر چه بود كه جاهلى مرا بستايد و كار من او را پسنديده آيد ؟ ندانم كه كدام كار جاهلانه كردم كه بطبع او نزديك بود كه او را آن خوش آمد و مرا بدان بستود ؟ ! تا توبه كنم از ان كار و اين غم مرا از انست « 1 » كه مگر من هنوز جاهلم كه ستودهء جاهلان « 2 » جاهلان باشند « 2 » . و هم درين معنى حكايت ديگر ياد آمد « 3 » .
حكايت چنين شنيدم كه محمد بن زكريا « 4 » رازى رحمه اللّه مىآمد با قومى از شاگردان خويش . ديوانهاى پيش ايشان اوفتاد ؛ در هيچ كس ننگريست « 5 » مگر در محمد بن زكريا « 4 » و نيك درو نگاه كرد و در « 6 » روى او بخنديد . محمد بن زكريا باز خانه آمد و مطبوخ افتيمون بفرمود پختن و بخورد . شاگردان گفتند كه : چرا مطبوخ خوردى ؟ گفت : از بهر آن خندهء ديوانه كه تا « 7 » وى از جمله سوداى خويش جز وى با « 8 » من نديد « 9 » با « 10 » من نخنديد « 11 » چه گفتهاند : « كل طاير يطير مع شكله » .
ديگر تندى و تيزى عادت مكن و ز حلم خالى مباش و لكن يكباره چنان مباش نرم كه از خوشى و نرمى بخورندت و نيز چنان درشت مباش كه « 12 » هرگز بدست نپساوندت « 12 » . و با همه گروه موافق باش كه بموافقت از دوست و دشمن مراد حاصل توان كرد . و هيچ كس را بدى مياموز كه بد آموختن دوم بدى كردنست . و اگر چه بى گناه « 13 » ، كسى ترا بيازارد ( 24 پ ) تو جهد كن « 14 » تا تو « 14 » او را نيازارى كه خانهء كم
هامش
( 1 ) - ل : ازينست
( 2 - 2 ) ، ل : شدم
( 3 ) - ل : يادم آمد
( 4 ) - ل و ن : محمد زكريا
( 5 ) - ل : ننگريد
( 6 ) - ل : بر
( 7 ) - ل : كتا
( 8 ) - ل و ن : در
( 9 ) - ن : نديدى
( 10 ) - ن : در
( 11 ) - ن : نخنديدى
( 12 - 12 ) ، ل و ن : هرگزت بدست نساوند ( ن :
بنساوند ) ؛ ب : نسايند
( 13 ) - ل و ب : بىگناهى
( 14 - 14 ) ، ل و ن : كه