باز ماند ؛ همچنانكه « 1 » شرمگينى « 2 » نتيجهء ايمانست بىنوايى نتيجهء شرمگينى « 2 » است .
جاى شرم و جاى بىشرمى ببايد دانست « 3 » و آنچه بصواب نزديكترست همى بايد كرد « 4 » كه گفتهاند : مقدمهء نيكى شرمست و مقدمهء بدى « 5 » بىشرميست « 5 » . « 6 » اما نادان را مردم مدان و داناى بىهنر را دانا مشمر و پرهيزگار بىدانش را زاهد مدان « 6 » . و با مردم نادان صحبت مكن خاصه با نادانى كه پندارد كه داناست . و بر جهل خرسند مشو و صحبت جز با مردم نيكنام مكن كه از صحبت نيكان مرد « 7 » نيكنام شود ؛ « 8 » چنان كه روغن كنجيد از آميزش با گل و بنفشه ، كه به گل و بنفشهاش باز مىخوانند از اثر صحبت ايشان « 8 » . و كردار نيك را ناسپاس مباش « 9 » و فراموش مكن . و نيازمند خود را بسرباز « 10 » مزن كه ويرا رنج نيازمندى « 11 » بس است « 11 » . خوشخويى و مردمى ( 24 ر ) پيشه كن وز خويهاى ناستوده دور باش . و بىسپاس و زيان كار مباش كه ثمرهء زيانكارى رنجمندى بود و ثمرهء رنج « 12 » نيازمندى بود و ثمرهء نيازمندى فرومايگى . و جهد كن تا ستودهء خلقان باشى و نگر تا ستودهء جاهلان نباشى كه ستودهء عام نكوهيدهء خاص بود چنان كه در حكايتى شنودم .
حكايت گويند : روزى افلاطن « 13 » نشسته بود از جملهء خاص « 14 » آن شهر مردى بسلام او اندر « 15 » آمد و بنشست و از هر نوع سخن همى گفت . در ميانهء سخن « 16 » گفت :
اى حكيم امروز فلان مرد را ديدم كه سخن « 16 » تو مىگفت « 17 » و ترا دعا و ثنا همى گفت و
هامش
( 1 ) - ل : و هر چند
( 2 ) - ل : شرمگنى
( 3 ) - ل : دانستن
( 4 ) - ل : كردن
( 5 - 5 ) ، ن و پ : هم شرمست ؛ ل و ب عين نسخهء اساس است
( 6 - 6 ) ، ل : بىهنرى و بىدانشى را بيشى مدان
( 7 ) - ل و ن : مردم
( 8 - 8 ) ، ل : نبينى كه روغن از كنجدست و لكن چون كنجد را با گل و بنفشه بياميزى چون چندگاهى با گل و بنفشه بماند از آميزش و صحبت گل و بنفشه روغن او را كس روغن كنجد نخواند مگر روغن گل و روغن بنفشه از بركات صحبت نيكان ؛ نسخهء ن و ب و پ نيز قريب به همين صورت است
( 9 ) - ل و ن : مشو
( 10 ) - ن : بر سر
( 11 - 11 ) ، ل و ن : تمام بود
( 12 ) - ل : رنجمندى
( 13 ) - فقط درين مورد در نسخهء اصل : « افلاطن » نوشته شده است
( 14 ) - ل و پ : خاصان
( 15 ) - ن : در
( 16 ) - در نسخهء اساس بفتح اول و ضم دوم نوشته شده است
( 17 ) - ل و ن : كه حديث تو مىكرد