اين سخن از قياس دور نيست . چه پارهاى مقناطيس دو ستير ، پنج مثقال آهن را جذب مىكند .
و چون حجم آن زيادت باشد قوّت جاذبه افزون باشد .
و از عجايب او آن است كى چون پارهاى آهن يا سوزنى جذب كرد و ملاصق او شد اگر سوزنى ديگر بر پاى اولين بدارند آن را هم جذب كند و همچنين تا پنج و شش و بيشتر متعاقب و متوالى و ملاصق يكديگر مىشوند كه گوئيا ريسمانى است يكى بعد از ديگرى درهم پيوسته .
و اگر آهن سوده يا سوزن بر روى كاغذ يا جامه يا چوبى تنك يا طبقى از نحاس يا غير آن گسترانند و حجر مقناطيس محاذى و موازى در زير آن بدارند و حركت دهند آن آهن . . . « 1 » يا سوزن محاذى آن حركت مىكنند .
و اگر مقناطيس بر تيغى يا كاردى يا آهنى ديگر بمالند و سوزنى يا نيم دانگ سنگى كى پيش آن بدارند در حال جذب كند .
و اگر مقناطيس را به خون بز گرم گرم بشويند تيز گردد .
و اگر در سركه يا خون بز فرغارند تيز شود و قوّت جاذبهء او زيادت گردد .
و اگر سير در مقناطيس [
b
27 ] مالند يا روغن زيتون قوّت انجذاب او نقصان پذيرد و بكلّى قوّت آن برود ، و باز چون به سركه يا به خون بز گرم [ فرعازند ] تيز گردد .
هامش
( 1 ) - يك كلمه خوانده نشد و چيزى است شبيه « مان ؟ ؟ ؟ ا » .