و وزير ما امين ما ، و احوال مملكت و رعيّت سخت آشفته و با خلل مىبينم و از هركه مىپرسم با من براستى نمىگويند و پوشيده مىدارند . تدبير من آن است كه از حال رعيّت و راست روشن بررسم . »
10 - چون بجاى خويش بازآمد نخست روزنامههاى بازداشتگان را بخواست . سرتاسر روزنامهها همه شناعت راست روشن بود ، بدانست كه او با مردمان نه نيك رفته است و بيدادى كرده است . گفت « اين نه راست روشن است كه دروغ و تاريك است . » پس مثل زد كه « راست گفتهاند دانايان كه هركه بنام فريفته شود بنان درماند و هركه بنان « 1 » خيانت كند بجان « 2 » اندر ماند 7 . و من اين وزير را قوىدست كردهام . تا مردمان او را بر اينجاه و حشمت مىبينند از ترس او سخن خويش با من نمىيارند گفت . چارهء من آن است كه فردا چون وزير بدرگاه آيد حشمت او پيش بزرگان ببرم و او را بازدارم و بفرمايم تا بندى گران بر پاى وى نهند و آنگاه زندانيان را پيش
[ 16 a ]
خود « 3 » خوانم و از « 4 » احوال ايشان بررسم و نيز بفرمايم تا منادى كنند كه « ما راست روشن را از وزارت معزول كرديم و بازداشتيم و نيز او را شغل نخواهيم فرمود . هركه را از او رنجى رسيده است و دعوى دارد بيايد و حال خويش ما را معلوم كند تا انصاف شما از او بدهيم . » لابد چون مردمان اين بشنوند و چنان كه باشد معلوم ما گردانند ، اگر با مردمان نيكو رفته باشد و مال ناحق نستده باشد و از او شكر گويند او را بنوازم و باز بسر شغل برم و اگر بخلاف اين رفته باشد او را سياست فرمايم . »
11 - پس ديگر روز ملك بهرام گور بار داد ، بزرگان پيش رفتند و وزير
هامش
( 1 ) - نهانN: بنانP( 2 ) - بجامهNP( 3 ) - خودN - : PC( 4 ) - و ازPC: و او راN