مرتبت خويش بداند . و همچنين سپهسالاران و اميران و مقطعان و گماشتگان را بدولت بازخواندهاند چون سيف الدوله ، حسام الدوله ، ظهير الدوله ، جمال الدوله ، شمس الدوله و مانند اين . و عميد و عاملان و متصرفان نيك را بملك بازبستهاند چون عميد الملك ، نظام الملك ، كمال الملك ، شرف الملك ، شمس الملك و مانند اين .
و عادت نرفته بود هرگز كه امراى ترك لقب خواجگان بر خويشتن نهند . لقب دين و اسلام « 1 » علما را و دولت امرا را و ملك خواجگان را و بيرون از اين هركه دين و اسلام در « 2 » لقب خويش آرد رخصت ندهند و مالش فرمايند تا ديگران عبرت گيرند .
33 - غرض لقب بيشتر آن است تا مرد را بدان لقب بشناسند . به مثل در مجلسى و يا در مجمعى صد كس نشسته
[ 93 a ]
باشند و از آن جمله ده تن محمّد نام باشند . يكى آواز دهد كه « اى محمّد » هر ده محمّد را « 3 » « لبيك » بايد گفت ، چه هركس پندارند كه او را مىخواند ، و چون يك محمّد را لقب مختص كنند و يكى را موفق و يكى را كامل و يكى را كافى و يكى را رشيد و مانند اين ، چون از ميان محفل يكى را گويند « اى كامل » يا « 4 » « اى موفق » آن محمّد نام در وقت داند كه او را مىگويند .
34 - و گذشت از وزير و طغرايى و مستوفى و عارض سلطان و عميد بغداد و عميد خراسان و عميد خوارزم نبايد كه هيچ كس در مملكت فلان الملك لقب دارد الا لقبى بىملك چون خواجهء سديد و خواجهء رشيد و خواجهء مختص و استاد امين و استاد خطير و استاد مكين و مانند اين تا درجه و مرتبت كهتر از مهتر و خرد از بزرگ و خاص از عام ديدار باشد و رونق ديوان بر جاى بود .
هامش
( 1 ) - و اسلامd: اسلام وN( 2 ) - درN - : PC( 3 ) - راPC: نامN( 4 ) - ياNPC - : K