فقلت دعينى على غصّتى * فانّ الهموم به قدر الهمم 1
آرى خوشدلى عنقاى مغرب و كبريت احمر و زمرّد اصفر است . هركسى را به قدر همّت و لايق حالت « 1 » ، فكرتى و حيرتى است .
بيت
آنكس كه دل « 2 » خوش به جهان آوردهست * از خانهء سيمرغ نشان آوردهست
پس فرمود « 3 » : بدانيد كه خاطر مرا « 4 » به جانب اين فرزند ، نظرى عظيم و التفاتى تمام است و تا اين غايت منتظر مىبودم كه در رياض طبع او نهالى از عقل به ثمرهء علم رسد يا در « 5 » چمن دل او « 6 » خضرتى و نضرتى ظاهر شود كه به سمت علم موسوم و مذكور گردد .
خود سندباد پتك بر آهن سرد زده « 7 » است و بر روى آب نقش كرده « 8 » و راست گفتهاند :
شعر
فقر الجهول بلا قلب الى ادب * فقر الحمار بلا رأس الى رسن 2
بيت
هست بردن علم و دانش نزد نادان همچنانك * پيش كر بربطسراى و پيش كور آيينهدار 3
آخر آوازى در كوهى دهى ، صدايى بازدهد و در تلّ ريگ چاهى كنى ، آبى پديد آيد .
افادت « 9 » تعليم و افاضت تلقين سندباد را اثر كم از آن نبود و مثال داد تا سندباد را حاضر كردند و اين معانى شرح داد و گفت : اسب توسنى را كه به رايضى دهند ، تعليم رايض در دقايق رياضت ، بهيمه را مرتاض مىگرداند و معلّم و مهذّب مىكند تا به اشارت عنان و حركت ركاب بر خفيّات و جليّات ارادت « 10 » او مطّلع و مشرف مىشود و « 11 » توسنى را كه باعث وحشت است ، وداع مىكند و طبع بهيمى را كه داعيهء بىخويشتنى و مهيّج خليع العذارى است « 12 » از خود دور مىگرداند « 13 » و آن در مدتى يسير ، تيسير مىپذيرد . چرا بايد كه
هامش
( 1 ) . ازمير : حال
( 2 ) . آتش : دلى
( 3 ) . ازمير : فرمود كه
( 4 ) . آتش : خاطرم را ( تاشكند مطابق متن )
( 5 ) . ازمير : بر
( 6 ) . ازمير : « او » ندارد
( 7 ) . آتش : مىزده
( 8 ) . آتش : مىكرده
( 9 ) . ازمير : آفات
( 10 ) . ازمير : « ارادت » ندارد
( 11 ) . آتش : واو ندارد ( تاشكند مطابق متن )
( 12 ) . ازمير : بىخويشتنى و مهيّج خليع العذارى
( 13 ) . ازمير : مىكند