منتظر فرصتى مىبود و ساعات سعادت « 1 » را چشم مىداشت و مىگفت :
لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً
1 .
بيت
مىآموزم تا به تن اندر جان است * نتوان دانست بو كه بتوان دانست
اين معنى به سمع شاه انها كردند . تحيّر بر خاطر عاطر او مستولى شد و با خود گفت :
آخر مرد صيقل به تثبّت و تأنّى از جواهر « 2 » آهن ظلمانى به روزى چند ، آينهاى مىكند كه جوهر مظلم او در صقالت « 3 » و صفوت به حدّى مىكشد كه عكسنماى محاسن
صَوَّرَكُمْ
« 4 »
فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ *
2 مىگردد و محاكى لطايف هيأت بشر مىشود . چنان كه مطالعهء آيات مجد پادشاهى و تماشاى رياض صنع « 5 » الهى به واسطه « 6 » او ممكن مىشود « 7 » . اجزاى طبيعت و قريحت فرزند من از آهن صلبتر و از جوهر او « 8 » مظلمتر نيست . بدايع تعليم و صنايع اين حكيم را اثرى بايستى و مقاسات رنجهاى او را كه در اين مدت تحمّل كرده است ، تأثيرى . پس با خود اين بيت مىگفت :
شعر
و كلّ شديدة نزلت بحىّ * سيأتى بعد شدّتها رخاء 3
بيت
زين بيش غم زمانه نتوان خوردن * چه توان كردن چو هيچ نتوان كردن
شاه بدين سبب متفكّر شد و آثار تغيّر بر صفحات وجنات او ظاهر گشت . وزرا و ندما زبان استفسار بگشادند كه موجب تغيير « 9 » طبع كريم پادشاه چيست ؟ گفت :
بيت
آن را كه غمى بود كه بتواند گفت * غم از دل خود به گفت بتواند رفت 4
شعر
و قائلة لم عرتك « 10 » الهموم * و امرك ممتثل فى الامم
هامش
( 1 ) . ازمير : سعادات
( 2 ) . آتش : جوهر
( 3 ) . ازمير : « در » ندارد
( 4 ) . آتش : و صوّركم
( 5 ) . آتش : صنايع
( 6 ) . ازمير : وساطت
( 7 ) . آتش : مىگردد ( تاشكند مطابق متن )
( 8 ) . ازمير : من صلبتر و از جواهر او
( 9 ) . آتش : تغيّر ( تاشكند مطابق متن )
( 10 ) . ازمير : غيرّتك