شحّ : بخل ورزيدن
شحم : پيه
شحنه : پاسبان
شخسار : زمين سخت و ناهموار
شرف : اصطلاح نجومى است در مقابل هبوط
شرف : جمع شرفه : كنگره
شره : آز و طمع
شست : قلّابى باشد كه بدان ماهى گيرند ( برهان قاطع )
ششدر : در بازى نرد چنان است كه يكى از بازيكنان ، شش خانه مقابل مهرههاى حريف را گرفته باشد و او نتواند مهرههاى خود را حركت دهد . كنايه از سخت در تنگنا افتادن ( معين )
شعار : علامت و نشانه ، لباس زيرين
شعب : درّه
شعوذه : شعبده
شفاه : جمع شفه : لب
شقاق : مخالفت و دشمنى
شقّ : كرانهء كوه
شگرف : عجيب ، بزرگ
شمامه : گلولهاى به شكل گوى مركّب از خوشبوها كه در دست گيرند و بويند ( معين )
شمايل : جمع شميله و شمال : خوى و طبع
شمر : بركه ، حوض
شمل : پوشش ( نفيسى )
شميم : بوى خوش
شمّه : اندك
شواغل : جمع شاغله : مانع و بازدارنده
شوى : شوهر
شهمات : شاه مات ، اصطلاحى است در بازى شطرنج و وقتى گفته مىشود كه شاه مات شود و ديگر نتواند حركت كند .
شيب : پيرى
شيم : جمع شيمه : عادت و خلق
شين : زشتى
- ص -
صاحب قران : كسى كه به هنگام انعقاد نطفه يا در وقت زادن وى قرانى در سيّارات صورت گيرد ( معين )
صاين : پرهيزگار
صبا : كودكى
صبوت : ميل كردن به سوى كودكى و مشتاق آن شدن ( آنندارج )
صدأ : زنگار آهن ( دهخدا )
صرح : كوشك ، قصر
صرصر : باد سخت
صعلوك : دزد
صعوه : مرغى است به اندازه گنجشك كه سينهاى سرخ دارد
صفرا : از اخلاط چهارگانه ، خشم و غضب
صفرت : زردى