خطّهء زمين از عدل او خلد برين شده است و نسيم خصايل عدلپرور و شميم شمايل فضل گستر او جماد و موات را چون دم مسيحا در حركت و حيات آورد و زبان زمان با او گفت :
شعر
اطلعت شمس العدل فيها بعدما * اطفى سراج العدل ظلم ولاتها
امّرت آيات الهدى فيها و قد * كاد الدّجى يمحوا سنا آياتها
هى سنّة محمودة احييتها * فى كلّ اهل الارض بعد مماتها « 1 » 1
و اگر درين عصر ، پادشاهان گذشته از پيرايهء ممات در ربض « 2 » دايرهء حيات درآيندى و به اعادت حيات ثانيه و رجوع نفس ناطقه به لباس پيراستهء عمر ملبوس و متردّى شوندى « 3 » ، تقبّل به اخلاق مرضيّه و عادت حميدهء او واجب شمرندى « 4 » و با او گويندى :
شعر
و لقد طبعت على العلى فتكلّفوا * فيه و ما المطبوع كالمتكلّف
و بقيت فى عزّ يدوم جلاله * ابدا على قمم الكواكب مشرف 2
و در ايّام همايون اين پادشاه ميمون عالم عادل دادگستر دينپرور كه آفتاب عدل او چون چشمهء خورشيد ، شعاع رأفت بر بسيط زمين و بساط زمان گسترده است و عالم و عالميان را به جناح عاطفت در ظلّ عنايت و رعايت جاى داده ، عجب نبود كه اختطاف خطّاف از ذباب ضعيف و تعرّض پشّهء حقير كوتاه گردد .
بيت
گر عنايت كند ، نگهدارد * تن پشّه ز خطفهء خطّاف
ور حمايت كند ، بگرداند * تفّ خورشيد از تن خشّاف
همچنين منقار باشه از تعرّض عصفور و ضرر زهر از نيش زنبور منقطع ماند و چهرهء كاهربا « 5 » كه در فراق رخسارهء كاه زرد مانده است ، سرخ شود و تضاد و تنافى از مزاج طبايع
هامش
( 1 ) . تاشكند : فى كل ارض كان بعد مماتها
( 2 ) . آتش : ربص
( 3 ) . آتش : شدندى
( 4 ) . آتش : شمردندى
( 5 ) . آتش : كاه رباى