دل ميل نكند و « 1 » زبان به ارتكاب جرايم انتصاب ننمايد .
بيت
گرديده بدست رهنمون دل من * در گردن ديده باد خون دل من
ديگرى گفت : سنان زبانش از نيام دهان بربايد كشيد تا در عرض مردمان سخن نگويد و دروغ و بهتان و زرق و دستان نسگالد .
رباعى
ايزد زبان چو ديد نقصان بدن * كردش چو پديد شد به زندان دهن
نقصان بدن اگر نخواهى مشكن * زندان خداوند به بيهوده سخن
ديگرى گفت : پايهايش ببايد بريد تا به هواى دل قدم نزند و خود را در ورطه و مهلكه نيفكند « 2 » . ديگرى گفت : دلش بيرون بايد كشيد تا به هواى دل نرود كه مقرّ خيال و مجال ظنون محال ، دلست .
بيت
در دست دل از دست دلم گشته اسير * چونين كه منم اسير دل باد دلم
زن گفت : چگونه ماند حال من به حال آن روباه و كفشگر و اهل شارستان ، شاه پرسيد :
چگونه است ؟ بازگوى « 3 » .
داستان روباه و كفشگر و اهل شارستان
گفت : آوردهاند كه در روزگار گذشته ، روباهى هر شب به خانهء كفشگرى درآمدى و چرم پارهها بدزديدى و بخوردى و كفشگر در غصّه مىپيچيد و روى رستگارى نمىديد كه با روباه دزد بسنده نبود ، چه زبون شده بود .
مصراع « 4 »
عادت چو قديم شد ، طبيعت گردد
هامش
( 1 ) . آتش : « و تا دل ميل نكند » اضافه دارد
( 2 ) . آتش : نيوگند
( 3 ) . آتش : كه چگونه بود ؟ بگوى
( 4 ) . آتش : بيت