داستان كودك دوساله
شاهزاده گفت : در روزگار ماضى ، مردى لشكرى بر زنى شهرى عاشق بود و در مودّت و محبّت او بيان و برهان مىنمود « 1 » . روزى معشوق نزد « 2 » او پيغام فرستاد :
بيت
بيا اى راحت جانم كه تا جان بر تو افشانم * زمانى با تو بنشينم ز دل اين جوش بنشانم 1
لشكرى چون پيام و سلام معشوق بشنيد « 3 » ، آن را از مواهب ايّام و نفايس ذخاير روزگار شمرد و گفت :
بيت
من كه باشم كه تمنّاى وصال تو كنم ؟ * يا كيم تا « 4 » كه حديث لب و خال تو كنم
كس به درگاه خيال تو نمىيابد راه * من چه بيهوده تمنّاى وصال تو كنم 2
در وقت ، تحفهاى كه لايق « 5 » معشوق يكدل و محبوب يكتا بود ، راست كرد و روى به وثاق او آورد . چون به مقرّ و مطلب رسيد و جمال او بديد ، ساعتى غم و شادى گفتند . لشكرى خلوتى خواست . زن در خانه طفلى دو ساله داشت بغايت فهيم و حاذق و زيرك و داهى .
زن گفت : لحظهاى توقّف كن تا خوردنى سازم و اين طفل « 6 » را بدان مشغول كنم تا بر اسرار ما وقوفى نيابد . مرد گفت : تا تو خوردنى سازى مدّت گيرد و نبايد كه از چشم بد روزگار ، به ما آسيبى رسد كه اين فرصت ، فايت شود و اين غنيمت هزيمت گردد و نيز عمر در منزل رحلت است و هر ساعت كه مىرود آن را عوض و بدل ممكن نيست ، خاصّه ساعات وصل كه تمرّ مرّ السّحاب و تسير سير الشّهاب 3 .
شعر
انّ اللّيالى لم تحسن « 7 » الى احد * الّا اساءت اليه بعد احسان 4
بيت
باده خواه و بوسه ده ، سستى مكن * روزگار از كيسهء ما مىرود « 8 »
هامش
( 1 ) . آتش : همى نمود
( 2 ) . آتش : نزديك
( 3 ) . آتش : برين منوال شنيد ( تاشكند مطابق متن )
( 4 ) . آتش : من
( 5 ) . آتش : تحفهاى و هديهاى كه بابت معشوق
( 6 ) . آتش : كودك
( 7 ) . ازمير : لم يحسن
( 8 ) . آتش : مىشود ( تاشكند مطابق متن )