اكتساب علم و تحصيل حكمت ، مستقلّ سرير مملكت و مستعد تاج و دولت گشت « 1 » .
شعر
فحمدا ثمّ حمدا ثمّ حمدا * لمن يعطى اذا شكر المزايا 1
سندباد برخاست « 2 » و زبان به دعا و ثنا بياراست و گفت : هرچه بنده را در حيّز تيسير و امكان جهد گنجيد و در وعاى فكرت بود ، جمله بذل كردم و چيزى مدّخر نگردانيدم « 3 » در باب تعليم و تفهيم شاهزاده « 4 » و اگر پادشاه - كه هميشه به كام نيكخواه باد - خواهد كه اين دعوى مصحّح گردد و اين معنى محقّق شود ، مثال دهد تا حكما و فضلا از نكات علمى و دقايق حكمى سؤال كنند تا معين و مهين و غثّ و سمين آن « 5 » معلوم رأى عالى گردد و صبح يقين از شب شبهت روى نمايد و حق از باطل « 6 » و صدق از كذب جدا گردد و بر رأى اشرف انور مصوّر گردد كه من بنده در مراسم خدمتكارى و لوازم حقگزارى تقصير و غفلت جايز نداشتهام و آنچه درين مدّت ، سعى من ضايع و اجتهاد من نامؤثّر بود ، به حكم آنكه اسباب را اوقاتست كه « 7 » ممكنات و محدثات بدان منوط « 8 » و مربوطند و « 9 » امثال آن اشجار و نبات زمين است كه اثمار و ازهار ايشان به اوقات « 10 » اعتدال ربيعى و خريفى متعلّق است . زمستان ايّام عطلت و اوقات فترتست و اگر كسى خواهد كه در صميم زمستان از درختان برگ و شكوفه بيرون آرد « 11 » ، هرچند بعضى « 12 » اسباب موجود و ممكن است ، امّا چون اوقات در حيّز تعذّر و مقام استحالت است ، رنج و مشقّت سودمند نبود و تصنّع و تكلّف مربح و منجح نباشد « 13 » و احوال « 14 » شاهزاده همين مزاج داشت كه بعضى اسباب در محل امكان و بعضى در حيّز تعذّر و استحالت بود . به حكم اين معانى ، ادراك
هامش
( 1 ) . آتش : « و مرا بر تخت و دولت هيچ مراد و نهمت نماند » اضافه دارد ( تاشكند مطابق متن )
( 2 ) . آتش : برپاى خاست
( 3 ) . آتش : در حيّز امكان تيسير پذيرفت و در وطاى قدرت گنجيد مبذول داشت و هيچ مدخر نگردانيد
( 4 ) . آتش : « شاهزاده » ندارد
( 5 ) . آتش : « آن » ندارد
( 6 ) . آتش : « پيدا شود » اضافه دارد
( 7 ) . آتش : و
( 8 ) . ازمير : منوط آيد
( 9 ) . آتش : واو ندارد
( 10 ) . آتش : وقت
( 11 ) . آتش : آيد
( 12 ) . آتش : بعضى از
( 13 ) . آتش : « و اگر كسى درين باب تدبيرها سازد و رنجها تحمل كند البته مفيد نبود » اضافه دارد
( 14 ) . آتش : حالت