فمستودع قد ضاع « 1 » ما كان عنده * و مستودع ما عنده غير ضائع 1
پس گفت : پيش تخت شاه « 2 » رو و دعا و خدمت به نيابت من اقامت كن و درخواه تا « 3 » اكابر حضرت و اعيان « 4 » مملكت محفلى كنند و درجات من در صنوف علم كه درين مدّت تحصيل كردهام بدانند و از محصول « 5 » حكمت و حصول منقبت و محصّلات و متعلّمات من باخبر شوند . پس « 6 » وزير پيش تخت شاه « 7 » رفت و گفت :
مصراع « 8 »
ابشر بيوم قائم و اسعد بعزّ دائم 2
آنگاه « 9 » پيغام شاهزاده بگزارد و التماسى كه كرده بود باز نمود كه شاه محفلى فرمايد و مثال دهد تا حكما و وزرا حاضر آيند و در مناظرهء علمى مفاضلت « 10 » كنند و در معركهء دانش مبارزت « 11 » نمايند . سؤالها كنند « 12 » و جوابها شنوند و مرتبت « 13 » من در استجماع معالى و استيفاى معانى بدانند . شاه از استماع اين مقدّمات متبجّح گشت و در باغ مشاهدت ، گلزار مسرّتش بشكفت . بفرمود تا اعيان و اركان و مشاهير و جماهير حاضر آمدند و محفل عقد كردند « 14 » و شاهزاده حاضر شد و سندباد نيز بيامد و شاهزاده ملك را خدمت كرد و در موقف بارگاه ايستاد و بساط زمين ببوسيد و گفت :
شعر
نعمت بما تهوى و نلت الّذى ترضى * و لقّيت ما ترجوا و وقّيت ما تخشى
و يعلم علّام الخفيّات انّنى * اعدّك ذخرا للممات و للمحيا 3
بيت
مبارك آمد روز و مساعد آمد يار * سلاح كينه بيفكند چرخ كينه گذار
هامش
( 1 ) . ازمير : ضاق
( 2 ) . آتش : پادشاه
( 3 ) . آتش : خدمت بنده و بندهزاده بوجه نيابت اقامت كن و بگو تا ( تاشكند مطابق متن )
( 4 ) . آتش : اماثل اعيان
( 5 ) . آتش : « محصول » ندارد
( 6 ) . آتش : « پس » ندارد
( 7 ) . آتش : « شاه » ندارد
( 8 ) . ازمير : بجاى مصراع شعر دارد بدين صورت :ابشر بيوم قادم و اسعد بعزّ دائم * المعك بدرا طالعا و ضيا عيش ناعم( 9 ) . آتش : « آنگاه » ندارد
( 10 ) . آتش : مفاصلت
( 11 ) . آتش : مشاورت
( 12 ) . آتش : گويند
( 13 ) . آتش : مزيت
( 14 ) . ازمير : « و محفل عقد كردند » ندارد