كه نبايد كه ازين غصّه بميرد و ما را چاكر شحنه « 1 » بگيرد . بدين سبب فرياد كردم و جوان به هوش آمده بود و اين مقالت مىشنود و صموت كالحوت 1 مىبود تا مردمان ، آب بر روى او زدند و بنشاندند « 2 » و گفتند : اى جوان ، نان آهستهتر خور و لقمه به اندازه و قدر حاجت به كار بر تا به چنين خطر مبتلا نشوى و تير مرگ را سپر و ناوك بلا را هدف نگردى « 3 » .
شعر
و ما هى الّا شبعة بعد جوعة * و كلّ طعام بين جنبيك واحد 2
جوانمرد گفت : پذيرفتم كه « 4 » بعد ازين بر شارع اين تدبير بروم و از خطّهء امر شما قدم برنگيرم و چون مردمان بيرون رفتند ، زن گفت :
شعر
اذا ما قضيت الدّين بالدّين لم يكن * قضاء و لكن كان غرما على الغرم 3
اين حيلت نبشتهاى و اين تدبير ، دانستهاى « 5 » ؟ جوانمرد گفت :
شعر
و ما هى الّا ليلة بعد ليلة * و يوم الى يوم و شهر الى شهر 4
و دانست كه آب « 6 » دريا را به پيمانه پيمودن و ريگ بيابان را به دانه شمردن ، آسانتر از مكر زنان دانستن و در حدّ و حصر آوردن . در حال ، دفترها بيرون آورد و جمله بسوزانيد « 7 » و گفت :
شعر
لا تستبن ابدا مالا تقوم به « 8 » * و لا تهيّجن فى العرينة الاسدا
انّ الزّنابير ان حرّكتها سفها * من كورها اوجعت من لسعها الجسدا 5
هامش
( 1 ) . آتش : « و سلطان » اضافه دارد
( 2 ) . آتش : بازنشاندند
( 3 ) . آتش : « و خود را در بلا و مردم را در عنا نيفكنى » اضافه دارد ( تاشكند مطابق متن )
( 4 ) . آتش : « پذيرفتم كه » ندارد
( 5 ) . ازمير : و اين بديههء نظر دانستهاى
( 6 ) . آتش : « آب » ندارد
( 7 ) . ازمير : دفترها بيرون گرفت و آتش بياورد و جمله بسوخت
( 8 ) . ازمير : له